هر چند نمی دانم
خواب هایت را با که شریک می شوی
اما هنــــــــوز
شـریک تمام بیخوابی های من تـویی …
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل آزاری من
روزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بیایی به خریداری من
برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پی دلداری من ...
حاصــل عمـر شبی بیش نبود
اندیـشه فردا هوسـی بیش نبود
عاشـــق به شب عشــق چنان سوخت به دل
گویــی همه عمر شبی بیــش نبود
رضایــــی رامشــه ای
ای کــه گفتـی عشق را درمـان به هجران میکنند
کاش میگفتـــی که هجران را چه درمان میکند؟
نه مستی نشان کفر است
نه جا نماز نشان دین داری
نه پاکان را باکی از مستی
نه مستان را امکان دورویی
نه مویی نمایان نشان از هرزگی
نه چار قدر نشانه پاکی
هر کس هر آن نست که ببوید
نه آنکه ضاهرش بگوید