آموخته ام که مردم حرف هایِ شما را فراموش می کنند! کارهای شما را فراموش می کنند! ولی احساسی را که در آنها ايجاد کرده ايد، هيچ وقت فراموش نمی کنند...
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
حکایت من حکایت کسی بود که عاشق دریا بود
اما قایق نداشت.
دل باخته ی سفر بود
اما همسفر نداشت
حکایت کسی بود که زجر کشید
اما ضجه نزد
زخم خورد
اما زخم نزد
زخم داشت
و ننالید
گریه کرد
اما اشک نریخت وفا دار بود
اما وفا ندید
حکایت من
حکایت کسی که پر از فریاد بود
اما سکوت کرد
تا همه صدا ها را بشنود