تا نَباشَد جُدايی ، کس نَدانَد قَدرِ یاران را ٫ کویر خُشک میدانَد قَدرِ هَر قَطرِه باران را
شبی در میکده رفتم ، ببینم روی دلدارم
سبوی عشق بر گیرم،بچینم بوسه ی یارم
زِ هَر بوسه دلم گشته ، مثال موج دریا ها
شود گاهی دلم آرام و گاهی غرق افکارم
صبح آمده برخیز، که خورشید تویی
در عالم ناامیدی، امید تویی
در جشن طلوع صبح در باغ وجود
آن گل که به روی صبح خندید تویی
همه را بیازمودم، ز «تو» خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا، چو تو گوهرم نیامد
سر خُنبها گشادم، ز هزار خُم چشیدم
چو شرابِ سرکشِ تو، به لب و سرم نیامد