صبح آمده برخیز، که خورشید تویی
در عالم ناامیدی، امید تویی
در جشن طلوع صبح در باغ وجود
آن گل که به روی صبح خندید تویی
همه را بیازمودم، ز «تو» خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا، چو تو گوهرم نیامد
سر خُنبها گشادم، ز هزار خُم چشیدم
چو شرابِ سرکشِ تو، به لب و سرم نیامد
بعد از مدتها میتونم بگم یکم خوشحالم
خوشحالم از اینکه فکرم واقعیت پیدا کرد
و بالاخره محسن چاوشی رفت سراغ کاظم جان بهمنی