مسکوت
یادمه قبلا یکی بهم میگفت بالاخره روزی میرسه که یکیو ببینی و دلت بلرزه براش عاشق بشی فکرتو درگیر کنه
از خودم میپرسم: آخر تا کی میتوانی اینجور زندگی را تحمل کنی؟ اگر آن مجروحی که زخمهایش را درمان میکنی، قدر زحماتت را ندانست، آنوقت چکار میکنی؟ باز هم میتوانی عشق بورزی؟ و باور کنید جوابش را میدانستم. جواب من این بود: اگر در دنیا یک چیز باشد که بتواند عشق «فعال» مرا آنا نیست و نابود کند، آن یک چیز ناسپاسی است. خلاصه، من در ازای مزد کار میکنم و این مزد را آنا میخواهم. یعنی میخواهم با عشق و قدرددانی جواب عشق من داده شود. من با شرط دیگری نمیتوانم عشق بورزم.
-داستایفسکی
گهی گریان ، گهی خندان ، گهی چون ابر سرگردان ،
گهی عاقلتر از عاقل ، گهی نادانتر از نادان !..
مولانا چقد قشنگ گفته :
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟!
اوست گرفته شهرِ دل، من به كجا سفر برم؟!