در من دیوانهای جا مانده
که دست از دوست داشتنت بر نمیدارد
با تو قدم میزند
حرف میزند
میخندد
شعر میخواند
قهوه میخورد
فقط نمیتواند در آغوش بگیردت
به گمانم همین بیآغوشی
او را خواهد کشت
گاهی انقدر به پایان فکر میکنی
که شروع کردن را از یاد میبری
نومیدی بخشی از زندگی انسان هاست
اما کل ان نیست.
گر ز چشم تو به گیتی بنگریم
و با نگرش من پیش بریم
دنیا لبریز از توست و خالی از من!
بنگر اینده را ..
رومن گاری تو کتابِ “خداحافظی گاری کوپر” گفته: «وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا، فکر نکن فراموشت کردهام یا دیگر دوستت ندارم. نه، من فقط فهمیدم وقتی دلت با من نیست، بودنت مشکلی را حل نمیکند، تنها دلتنگترم میکند».
«دلتنگیاش نه به خاطر خوب بودن آدمهای رفته؛ بلکه به خاطر تکههای محبت، اهمیت و امیدی بود که از قلب خود کَنده و درون آنها جا گذاشته بود.»
هیچکس نمی تواند تشخیص دهد
کسی که شانه هایش تکان میخورد
میخندد یا گریه میکند
ما از دور خوشیم
اما از نزدیک سیل اشک امان را بریده است.
لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند.
اینگونه می فهمیم که دیوانه نبودهایم!
نوشته بود وقتی نقصهایش را میدیدم، خوشحال میشدم. مطمئن میشدم که او هم انسان است و رسیدن به او امکانپذیر!