اولین بار که دیدمش
از نگاهش نور چکه میکرد
و ماه توی قهوهی
چشمهایش شناور بود،
و من يقين يافتم
که «او» گونهی انسانی ماه است...
فقط اونجا که بانو هایده میگه:
من تورو واسه خودم
نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره منی،
تورو واسه نفس میخوام
قبول داری اینجا دیگه ته عاشقیه...
شاید خوشبختیهمین باشد
که با خودت نگویی:
کاش جای دیگری بودم،
کار دیگری داشتم
یک آدم دیگری بودم...
فاضل ناظری یه جا تمومِ حرف دلمو میزنه و میگه:هم از سکوت گریزان و هم از صدا بیزار .