من از آن تافتههای جدا بافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم؛ امّا همیشه در آخرِ کار آن را از یاد میبردم! آنکس که تصّور میکرد که من از او نفرت دارم چون میدید که با لبخندی صمیمی به او سلام میگویم غرق در شگفتی میشد و نمیتوانست باور کند؛ در این حال، بر حسب خُلق و خویِ خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بیغیرتیام را تحقیر میکرد؛ بیآنکه فکر کند که انگیزهی من سادهتر از اینها بوده است! من همه چیز حتی نامِ او را از یاد برده بودم.
- آلبر کامو؛ سقوط
از خودش می پرسد؛
«من چرا باید یک نفر را احتیاج داشته
باشم که با او دو کلمه حرف بزنم؟
خودم با خودم میتوانم بیشتر از دو
کلمه حرف بزنم و حرفهای خودم را
راحت تر بفهمم!»
و اگر کسی به اینجا برسد دیگر نه
میگردد، نه انتظار میکشد...
نمیخوام دربارهش صحبت کنم. میخوام گریه کنم. موهامو بکنم. صورتمو چنگ بزنم. جیغ بزنم. هرکاری جز صحبت.
مسکوت
#مجموعه
نامه های ارسال نشده
سلام، لابد امسال کنکور داری و سرت شلوغ تر از همیشه اس، یادته دلت میخواست پزشکی سپاه قبول بشی؟ یادته میگفتی تدریس زبان رو ادامه میدی تا بتونی هزینه کتاب هاتو جور کنی؟ ببین که خوب یادمه تورو حقیقتا مطمئنم که میتونی..
احساس میکنم زیاد حرف زدم، میدونی، توی کمدم پره از اینجور نامه ها، نامه هایی که واست ارسال نکردم، آخه بار آخری که بهم گفتی واسم نامه نفرست، من اینجور خوندم که از من و نامه ها و قلمم متنفری و اذیت میشی، آره خب منم قلم خودمو دوست ندارم چون قلمی که نتونه با زیبایی محض رنگ طلایی موهاتو و احساسمو موقع دیدن چشمای سبز بارون خورده ات توصیف کنه، به درد نمیخوره.
میخوام بهت اعتراف کنم،ذهنم بهم دهن کجی میکنه که الان اعتراف کنی از کجا معلوم که این یکی نامه ات رو بخونه؟ چندتا فحش هم میده بهم که بدبخت،آخرین بازدیدش برا یه ماه پیشه برا چی اصلا امید داری تو؟ ولی خب کیه که گوش بده؟ آخه هروقت ذهنم آشفته اس، نهایت تلاشمو میکنم که از تو با بهترین وجهی که میتونم بنویسم، وقتی آخرین بازدیدت رو چک میکنم،وقتی عکست رو میبینم، جونم آروم میشه بعد سه سال و اندی هنوز جانِ منی و ارومکی و دور از چشم بقیه و حتی خودت، دوستت دارم