« یک شهر مرا زیر لبش زمزمه میکرد . .
جانا تو بگو با من دیوانه چه کردی؟
پروانه دلش سوخت نگاهش به من افتاد
ای عهد شکن با دلِ پروانه چه کردی؟!»
- میشود آیا کمی ، دستهایم را بگیری . .
بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن میشود . .
با بغض میگویم نرو! اشک میریزم برایت ،
تو ایوانی که نیست:)🕯❤️🩹
دروغ میگفتند
عشق؛
آتشِ زیرِ خاکستر نبود
عشق آتشیست
که حتی،
خاکستر آدم را هم میسوزانَد..
پرسیدند:
چگونه در میان شلوغی
او را پیدا کردی؟
گفت: کدام شلوغی...؟!
من غیر از او کسی را ندیدم!