یه وقتایی چیزایی که دو دستی چسبیده بودی رو ،خودت دو دستی تحویل میدی
بحث، بحث ارزشه و زمان.
10 شب تمام شد. امیدوارم که سینه زدن ها و صدای بلند طبل ها لرزه ایی به قلبمون انداخته باشه و یه ذره توی رفتارمون، کلاممون و مسیرمون تغییر ایجاد کرده باشه :)
اولش سخت و آزاردهنده بود، فکر میکردم باید بازگردم؛ اما نه، من باید یکبار برای همیشه میرفتم؛ برای اینکه همیشه خوب و دور از گذشته باشم.
زمانی که آگاه شدم که نوشته های من به درونم متصل شده و قطع اتصال شدنی نیست، ترسیدم. خواستم اون زنجیر کلفت رو با چاقوی کوچیکی از بین ببرم تا شاید بتونم آزادانه تر کلمات رو کنار هم بچینم اما افسوس که زنجیری که ثانیه به ثانیه قوی تر میشه، به یک دو شب شکسته نمیشه.