مَتروکات
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت من و خجلت سجودی که نکردهام برایت نه به خاک در بسودم، نه به سنگش آ
با مرگ اگر تو را توان دید
کی میرسد این تولدِ ما
همیشه دلم تنگ است؛
همیشه فکر می کنم.
البته خیلی هم دوست ندارم به همه چیز فکر کنم،
گاهی از همین فکر کردن، سردردهای وحشتناکی میگیرم
دیوانهام،
نه به تمام معنی کلمه،
ولی بیش از نصف معنی کلمه.
یعنی هنوز گاهی میتوانم فکر کنم عقل دارم!
آدمها را بیش از خودشان دوست دارم
عاشق جادهام، و رفتن؛ همیشه امیدوارم؛ از دروغ متنفرم، ولی این چند سال اخیر، چندین بار بهش پناه بردهام؛گاهی نگاهها را میخوانم، و غصهام میگیرد؛ راه رفتن را دوست دارم، مخصوصا اگر تنها باشم؛
گاهی خیلی ژولیدهام، گاهی خیلی مرتب و تر و تمیز،
ولی هیچ وقت کثیف نبودهام.
بچهها را خیلی دوست دارم،
جدیدا خیلی خستهام از خیلی چیزها..