ثبتِ قصه ها ؛
و در آخر سریالی که سالها باهاش زندگی کردم امشب بعد از ۱۰ سال برام تموم شد. فعلا دلیل دیگه ای برای اد
دوستان این ویو ها از کجا میاد؟
من دارم میترسم.
38.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از پنجره ی ماشین بیرون اومدم و نشستم. با دستای بیحس شده از سرما این فیلم رو ریکورد کردم؛
و تمام مدتی که دونه های برف به صورتم میخورد همین یه تیکه آهنگ توی گوشم زمزمه میشد...
امشب بعد از چند ماه آدمای عزیزی رو دیدم که فکر میکردم حتما باید حالم خوب بشه یا همه چیز مرتب باشه تا بتونم برم و بهشون سر بزنم.
بابابزرگ رو تا تونستم توی بغلم فشردم و مامان بزرگ رو اونقدر بوسیدم که دلتنگیام کمتر بشه.
بچه ها کُلی بغلم میکردن و فنچ کوچولویی که عاشق خنده هاشم کلی داستان برام تعریف کرد!
ریحان بیشتر از همیشه صحبت میکرد و ایندفعه جوجه ی من که کلی قد کشیده ساکت ساکت ساکت بود.
سعی کردم کلی باهاش حرف بزنم و میدونم که اونم منتظر همین بود.
دوست دارم در آینده ی خیلی نزدیک حالا که امتحانات مسخره ی مدرسهش تموم شده، باهم بریم کوه و اونجا آشپزی کنیم چون اون عاشق این کاره!
باید دخترخاله ی خوبی باشم و توی این مدتی که واقعا داره شرایط سختی رو پشت سر میزاره بیشتر کنارش باشم.
بزرگ شدن پسرا عجیب غمیگنه...
دلم از همین الان دوباره برای همه تنگ شده.
کاش زندگی ها راحت تر بود و آدما راحت تر دور هم جمع میشدن و چای تازه دم مینوشیدن.
[بمونه به یادگار از شب آرومی که گذشت...]
عاشق صداقتش شدم.😂
آخه مَرد! این بچه باید از ما مراقب کنه چطوری آگهیش کردی که واگذارش کنی؟