از چی حرف میزنی؟
ارمیا از من چھ میداند؟ اصلا ارمیا کیست؟ دلم میخواھد از دستش فرار کنم؛ ترسیده ام
نترس! باور کن من پشت توأم. چرا زودتر نگفتی؟ باید خودم بفھمم؟
من نمیفھمم چی میگی. ولم کن
نمیکنم. میدونم یکچیزایی درباره ی ستاره فھمیدی؛ میدونم الان تحت نظری؛ حتی بیشتر از
خودت، میدونم ممکنھ جونت در خطر باشھ و حتی بخوان حذفت کنن. میدونم اگھ بفھمن با
اطلاعات ایران ھمکاری میکنی سرتو میکنن زیر آب
بلند میشوم کھ بروم. از ارمیای مرموز میترسم. ارمیا دستم را میگیرد
گفتم کھ، نترس! من ھمھ چیزو میدونم. خواھش میکنم آروم باش. لازم نیست چیزی رو ازم قایم کنی، بشین تا باھات حرف بزنم
یعنی بھ ارمیا اعتماد کنم؟ شاید ارمیا ھم از دار و دستھ آریل باشد! زندایی راشل حرفی از ارمیا
زد؟ نزد! باید بروم بھ لیلا بگویم ارمیا از کجا میداند ماجرای ایمیلھا را. مگر نگفتند دورادور
ھوایم را دارند؟ الان این چھ جور حفاظتی ست کھ از یکطرف تھدید میشوم و از یکطرف
برادرم درباره تھدید جانی ام حرف میزند؟ نباید یکدستی بخورم. شاید چیز زیادی نمیداند و
میخواھد از زیر زبانم بکشد. ارمیا روبھ رویم میایستد. حالا حتی از نگاه کردن بھ صورتش ھم
واھمھ دارم. من کجا ایستاده ام؟ مقابل چھ کسی؟
دو دستش را دوطرف صورتم میگیرد اما تلاشی برای بالا آوردن سرم نمیکند. صدایش
مھربانتر میشود و میگوید
بھ من اعتماد نداری شازده کوچولو؟
ھمیشھ نھ اما بیشتر وقتھایی کھ میخواست برای کاری قانعم کند و دلم را بھ رحم بیاورد
اینطور صدایم میزد. لبم را میگزم ولی فایده ندارد و اشکی کھ تا الان در چشمانم جمع شده
بود، میچکد روی دستانش. با ملایمت خاص خودش دوباره مینشاندم و مقابلم زانو میزند.
سعی میکند بھ چشمانم نگاه کند
اریحا منو نگاه کن ! منم ! ارمیا ! برادرت ! چرا غریبھ شدی با من؟
آه میکشد و سرش را روی دستھایم میگذارد و میگوید
حقم داری. با اوضاع ستاره و بقیھ، حق داری بھ اعضای خونواده خودتم بیاعتماد بشی.
منم حالم خوش نیست. منم بی اعتمادم... اریحا راستشو بخوای، الان فقط تو و مامانم رو دارم
چی میگی ارمیا؟
کنارم مینشیند و در گوشم با پایینترین حد صدایش میگوید
تو چند ماه قبل اومدنت بھ ایران فھمیدی کارای ستاره مشکوکھ. حتی بھ اطلاعات ایران کمک
کردی. ھمھ ی اینا رو میدونم. ھنوز ستاره و باندش چیزی نفھمیدن. برای ھمین میخوان جذبت
کنن. برای ھمین برات تور پھن کردن و آریل رو فرستادن جلو. من تمام این مدت میدونستم، از
وقتی کھ تو ھمکاریت رو با اطلاعات ایران شروع کردی
وقتی میبیند ساکتم و سرم پایین است، کیفم را دستم میدھد و میگوید
گوشیت رو میشھ دربیاری؟ گوشی ای کھ باھاش با اطلاعات در ارتباطی و خودشون بھت دادن
شاخ درمی آورم. ارمیا ماجرای گوشی لیلا را ھم میداند؟ الان است کھ جیغ بکشم. دلم میخواھد
ارمیا را ھل بدھم و فرار کنم. میگوید
بیصداش کردی. یک پیامک برات اومده؛ اونو ببین
با دستان لرزان گوشی را درمی آورم، راست میگوید؛ یک پیام دارم. چقدر ترسناک اند آدمھایی
کھ ھمھ چیز را میدانند! پیام را باز میکنم؛ از طرف لیلاست و فقط یک جملھ نوشتھ
بھ ارمیا اعتماد کن
انگشتم را بھ دندان میگیرم. لیلا، ارمیا را از کجا میشناسد؟ مثل یک حیوان گوش مخملی در
گل ابھام گیر کرده ام. میپرسم
تو اینا رو از کجا میدونی ارمیا؟
بھ موقعش میفھمی. الان فقط ازت میخوام بھم اعتماد کنی
مثل دختربچھ ای کھ بھ پدرش شکایت میکند میگویم
زندایی راشل چند روز پیش بھم گفت برم خونھ شون. اونجا بھم گفت از آریل فاصلھ بگیرم؛
گفت آریل نامرد و دروغگوعھ اما نمیدونستم منظورش چیھ
ارمیا با شنیدن این جملات بھم میریزد و موھایش را چنگ میزند و میگوید
مامان با تو حرف زد؟ چیا گفت بھت؟
نمیدونم؛ نفھمیدم درست. میگفت قبل اینکھ بیام اینجا، مامانم و دایی درباره ی من حرف زدن و نقشھ کشیدن. میگفت شبھا خواب نداره و میخواد بھم یک چیزایی رو بگھ اما
میترسھ... ارمیا تو و زندایی چی میدونین؟ زندایی از کیا میترسھ؟
جملھ آخر را شبیھ نالھ میگویم. ارمیا درمانده، چھ کار کند. با خودش زمزمھ میکند
وای نھ! مامان نباید با تو حرف میزد... کاش اون حرفھا رو نمیزد... بابا و آرسینھ کجا بودن؟
نمیدونم ! خونھ نبودن. ارمیا دارم دیوونھ میشم. خواھش میکنم درست توضیح بده چیشده؟
سرم را در آغوش میگیرد. چقدر مھربان شده! مگر قرار است با چھ چیزی مواجھ شوم کھ
اینطور آمادهو ام میکند؟ دلم میخواھد یک سیلی بکوبم بھ صورتش و بگویم الان وقت این لوس
بازیھا نیست، درست حرف بزن
اریحا یک قولی بھم میدی؟
چی؟
قول بده قوی باشی. ھمونطور کھ تا الان بودی. ھر اتفاقی افتاد، با ھر چیزی مواجھ شدی، قوی باش؛ باشھ؟
این حرفھایش نگرانترم میکند. جان بھ لب میشوم تا بفھمم حرف حسابش چیست. میپرسد
قول؟
نمیدانم چقدر میتوانم بھ قولم عمل کنم اما قول میدھم. ارمیا میگوید کمی صبر کنم و میرود
بھ اتاقش تا لپتاپش را بیاورد
لپتاپ را روی میز میگذارد و دوباره قول میگیرد
ھرچی اینجا میشنوی رو ھمینجا دفن کن. باشھ؟ قول بده بھ روی خودت نیاری. اصلا
نشنیده بگیر
کلافھ میگویم
ادامه دارد ...
مطلع عشق
📌 #طرح_مهدوی ؛ #عاشقانه_مهدوی 🔹 همه چیز تویی... 🔅 فرازی از #دعای_ندبه ۴ 🖼 #پروفایل ❣ @Mattla_e
(امام زمان (عج) و ظهور)👆
روز یکشنبه( #خانواده_و_ازدواج )👇
🔻 زن، هرزگی، ابزار جنسی! حتی اگر نماینده پارلمان اروپا باشی. برنامهشون برای ایران هم همینه!!!
#توئیت 👈 یاس 🌹
#چشم_و_دل_سیرهای_هرزه
❣ @Mattla_eshgh
🔴 #خود_را_سهیم_بدانید
💠 گاهی خود را در ایجاد مشکلات زندگی، سهیم بدانید (ولو مقصر نیستید) و آن را به همسرتان #اعتراف کنید! اینکار #عشق و محبت را بار دیگر در زندگیتان شکوفا میکند.
💠 زیرا اینکار زمینهای میشود تا همسرتان نیز #سهم خود را در مشکلات زندگی بپذیرد و با کمک شما درصدد رفع مشکل بر آید.
💠 سهیم دانستن خود در مشکلات، باعث میشود تا نزد همسرتان فردی #منطقی، فداکار و محبوب جلوه کنید و سبب میشود همسرتان از سیستم گارد گرفتن و انتقادناپذیری خارج شود.
❣ @Mattla_eshgh
#استاد_عباسی_ولدی
اگه پسری بخواد تو سن پایین، مثلا دوران دانشجویی، ازدواج کنه برا شغل و درآمدش باید چکار کنه؟!
✅ حتما روحیۀ کاری خودش رو اول به خونوادۀ خودش و بعد هم به خونوادۀ دخترخانم ثابت کنه. منتظر نباشه دوران دانشجویی و سربازی تمام شه و یه کار ثابت پیدا کنه تا دستش تو جیب خودش بره.
✅ سعی کنه هر طور شده، تو همین دوران دانشجویی پول به دست بیاره. کار رو عار ندونه. به خدا اعتماد کنه و به کسی جز خدا هم امید نبنده.
✅ از نگاه معارف دینی، رزق و روزی با ازدواج توسعه پیدا میکنه. توجه به این نکته، باید زاویۀ دید ما رو به بحث اقتصاد تو ازدواج به کلّی تغییر بده.
✨ پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله فرمود: با زنان ازدواج کنید که آنها با خود، مال میآورند. (مکارم الاخلاق، ص١٩۶).
📚نیمه دیگرم
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#سبک_زندگی_اسلامی
❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
ارمیا با شنیدن این جملات بھم میریزد و موھایش را چنگ میزند و میگوید مامان با تو حرف زد؟ چیا گفت بھت؟
#شاخه_زیتون
#قسمت بیست و هشت
🍃باشھ! چی میخوای بگی؟
یک پوشھ را در لپتاپش باز میکند. چشمم بھ تصویر زمینھ اش میافتد. عکس من و خودش را
گذاشتھ. از پوشھ ای کھ باز کرده یک عکس انتخاب میکند. عکس یک شناسنامھ است. میگوید
این شناسنامھی کیھ؟
کمی دقت میکنم. اسم عمو یوسف را نوشتھ است. میگویم
مال عمومھ! چھ طور؟
عکس بعدی را نشان میدھد و میگوید
این صفحھ دوم ھمون شناسنامھ ست. ببین، ازدواجش با خانم شھریاری اینجا ثبت شده. و یک بچھ
عمو یوسف بچھ نداشت
چرا داشت. ببین! یک دختر بھ اسم ریحانھ
یعنی چی؟ من مطمئنم عمو بچھ نداشت. ھیچکس حرفی از بچھ عمو نزده. اگھ باشھ، خب الان
کجاست؟ اگھ کشتھ شده بود کھ میگفتن
کلافھ بھ موھایش دست میکشد. میگوید
ببین! تاریخ تولدش رو ببین
تاریخ تولد را کھ میخوانم ناخودآگاه میگویم
اینکھ روز تولد منھ! ولی مسخرهست! من مطمئنم بچھ نداشتن؛ اگھ ھست الان کجاست؟
صورت ارمیا برافروختھ شده. بھ صورتش دست میکشد و انگار بخواھد حرفش را رک بزند،
میگوید
الان جلوی من نشستھ
متوجھ حرفش نمیشوم. اصلا نمیتوانم حرفش را درک کنم. یعنی چھ؟ این را بلند میگویم
ببین اریحای من! نمیدونم دیگھ چھ طور بھت بگم... ولی ستاره اصلا بچھ دار نمیشد. من بچھ
بودم، درست یادم نیست. اما میدونم یوسف و طیبھ یک دختر داشتن، کھ از اون تصادف جون بدر برد
و سرپرستیش رو ستاره و منصور بھ عھده گرفتن
خنده ام میگیرد از حرفھای ارمیا. دوباره بھ سرش زده پسره ی دیوانھ! میگویم
مسخره بازی درنیار. این چرت وپرتھا چیھ؟ اگھ برفرض عمو بچھ داشتھ، اون اسمش ریحانھست، اما من اریحام. اسم مامان و بابای خودمم تو شناسنامھم نوشتھ
ارمیا مستأصل شده؛ نمیداند چھ کار کند کھ جدی اش بگیرم
ارمیا: خب معلومھ، برات شناسنامھ جدید گرفتن؛ من مطمئنم، یادمھ
کم کم حرفھای ارمیا بھ مغزم میرسد. یعنی چھ کھ عمو یوسف بچھ داشتھ و بچھ اش را
برادرش سرپرستی کرده؟ بلندتر میخندم؛ عصبی و کلافھ
چرت نگو ارمیا ! چرت نگو ارمیا ! چرت نگو ارمیا
جملھ آخر را تقریبا جیغ میزنم و بلند میشوم کھ بروم بھ آپارتمان خودم. ارمیا مانعم میشود و
با نگرانی میگوید
ھیس ! آروم ! چرت نمیگم. میدونم باورش برات سختھ، اما دونستن این قضیھ شاید بیشتر بھ
نفعت باشھ
حالا دیگر گریھ و خنده ام با ھم مخلوط شده
اگھ راست میگی چرا ھیچکس چیزی بھم نگفت ھیچوقت؟
قرار نبود بفھمی؛ نمیدونم شایدم ھمین روزا میخواستن بھت بگن. ستاره دوست نداشت بفھمی... اما ما بھ این نتیجھ رسیدیم اگھ الان بدونی، شاید بعدا کمتر اذیت بشی... فقط اریحا
خواھش میکنم... خواھش میکنم بھ روی خودت نیار، باشھ؟ فکر کن اصلا نشنیدی
قاه قاه بھ ارمیا میخندم. چھطور انتظار دارد نشنیده بگیرم؟ ھضم این موضوع برایم آنقدر
سنگین است کھ دنیا دور سرم میچرخد و سرم را بین دستانم فشار میدھم. ارمیا بازویم را
میگیرد کھ زمین نخورم؛ اما دیر شده و از برخورد زانوانم با زمین، سرم تیر میکشد. تقریبا
جیغ میکشم و میگویم
چرت میگی ارمیا
دوم شخص مفرد
نمیدونم. اگھ جای من بودی چھ تصمیمی میگرفتی؟ با توجھ بھ گزارشھایی کھ از جنابپور و
منصور منتظری، داریم بھ زودی باید وارد فاز دستگیری بشیم. احتمالا جنابپور برای اریحا
تور پھن کرده و تصمیم داره اگھ اریحا ھمکاری نکرد حذفش کنھ. حالا با این اوصاف، اگھ
اریحا منتظری بھ اونھا بھ دید پدر و مادر نگاه کنھ و ببینھ دارن بازیش میدن بیشتر اذیت میشھ،
حتی ممکنھ خطر دستگیری رو بفھمھ و بھ خاطر احساساتش، بره ھمھ چیز رو بھشون بگھ. شاید
این بھ نفع خودش و این پرونده باشھ کھ الان ھمھ چیز رو بفھمھ. حداقل من و خانم صابری و
خانم محمودی بھ این نتیجھ رسیدیم. نمیدونم با شنیدن این موضوع چھ حسی پیدا میکنھ. حتما
خیلی ناراحت میشھ. من نمیتونم درکش کنم؛ فقط میدونم ناراحت میشھ. اما بھتر از اینھ کھ
احساس کنھ پدر و مادرش دارن دورش میزنن، دارن بھش خیانت میکنن. بھتر از اینھ کھ
احساس کنھ پدر و مادرش خائن و جاسوسن. حداقل الان میتونھ بھ پدر و مادرش افتخار کنھ
بھ سختی تونستم از آقای شھریاری زمان ملاقات بگیرم. بنده خدا خیلی درگیره. وقتی رفتم و
بھش گفتم مددکار بنیاد شھیدم و برای مصاحبھ درباره خواھرش اومدم، چپ چپ نگاھم کرد.
انگار میخواست بگھ بعد بیست سال اومدین چی بگین؟ تا الان کجا بودین؟
بھ لطایف الحیل تونستم ازش بپرسم بچھ یوسف و طیبھ کجاست. کلی صغری و کبری بافتم.
آخرشم وقتی اصل سوال رو پرسیدم، بدتر نگاھم کرد. شاید دوست نداشت جواب بده. اما بالاخره
گفت کھ چون ستاره بچھ دار نمیشده، بچھ طیبھ رو دادن بھ اون. خنده دار نیست؟ بچھ دوتا شھید
زیر دست دوتا جاسوس بزرگ بشھ
بعدم گویا ستاره با دوندگی تونستھ اسم و شناسنامھ ریحانھ منتظری رو تغییر بده تا ھیچ اثری از
طیبھ و یوسف توی گذشتھی اون دختر نباشھ. اما یک سوال بزرگ دارم اینجا، اینکھ چرا باید
بچھ کسی کھ بھ عنوان دشمن بھش نگاه میکرده رو بزرگ کنھ؟ مگھ توی دختر یوسف چی
دیده؟ شاید خواستھ از یوسف انتقام بگیره! نمیدونم. اصلا چرا اسمشو گذاشتھ اریحا؟
با این کھ خیلی خستھم، اما باید یک دور دیگھ ھمھ چیز رو مرور کنم. ستاره از کجا توی
خانواده منتظریھا پیداش شد؟ ستاره جنابپور متولد پنجاه_آلمان. اینطور کھ معلومھ، تا بیست
سالگیش آلمان بوده و بعد اومده ایران و تابعیت اینجا رو گرفتھ؛ فکرشو نمیکردم اما با
تحقیقاتی کھ درباره خانواده شون کردیم، فھمیدیم پدربزرگ پدریش از یھودیھایی بوده کھ اوایل
دوره پھلوی با چند نفر از اقوامشون دستھ جمعی مسلمون میشن. درباره خانواده مادرش کھ
آلمانی اند اطلاع دقیقی نداریم. اما خانم محمودی احتمال میده یھودی باشن؛ چون فامیلشون میِلر
ھست و میلر یکی از فامیلھای معروف خاندانھای یھودی توی اروپاست. پدر و مادرش الان
آلمانن، برادرش حانان ھم ھمینطور. اینطور کھ ما درباره حانان فھمیدیم، سال ٧٨ توی
جریان آشوبھای کوی دانشگاه و جبھھ مشارکت و این مسائل بوده و دستگیر شده. اما نمیدونم
چرا انقدر راحت آزادش کردن؟
سال ٨٣ با خانواده ش از ایران رفتن، ولی سال ٨٨ یک
مسافرت یک ھفتھای بھ ایران داشتھ. کسی حرفی از حضورش توی جریان تظاھراتھا نزده،
گویا برای انجام یک سری کار اداری اومده بوده. اما من شک دارم دلیلش فقط کارای اداری
مربوط بھ خونھ و باغش توی ایران بوده باشھ ! اینطور کھ الان آمار حانان رو داریم، توی
.آلمان با اعضای سازمان مجاھدین و حتی بھائیھای ساکن اونجا در ارتباطھ
الان اریحا منتظری گیر افتاده بین ھمچین آدمایی. حدس ما درست بود و تھدیدش کردن تا
ھمکاری کنھ. قراره فعلا ھر کاری کھ گفتن رو با کنترل ما انجام بده. اما اگھ براش خطر جدی
بھ وجود بیاد، مجبوریم ھرطور شده برش گردونیم ایران. پروژهش ھم داره تموم میشھ و ما
ترجیح میدیم زودتر برگرده
***
🍃گلویم میسوزد و پلکھایم آنقدر سنگین شدهاند کھ بھ سختی بلندشان میکنم. حس میکنم یک
تریلی از رویم رد شده است. سعی میکنم خودم را پیدا کنم. بھ دور و برم نگاه میکنم، اتاق
ناآشناست؛ یک اتاق مشابھ اتاق خودم. روبھ رویم دو قاب عکس از خودم و ارمیا و زندایی راشل
بھ دیوار است و گوشھ قاب عکس، یک عکس کوچک سھ در چھار از امام خامنھ ایست.
نمیدانم چھ کسی روسری ام را باز کرده! کمی بھ ذھنم فشار می آورم. اینجا باید اتاق ارمیا
باشد... صدایش را میشنوم کھ با تلفن حرف میزند و میگوید
شاید الان نباید بھش میگفتیم؛ خیلی بھم ریخت. طول میکشھ تا ھضمش کنھ. انتظار نداشتھ باشین ساده برخورد کنھ
تازه یادم میآید ارمیا درباره چھ چیزی با من حرف زده. سرم تیر میکشد. ھنوز باورم نمیشود
یک عمر کسان دیگری را پدر و مادر خودم میدانستم. فقدان عمو و زن عمو برای من چندان
سخت و دردآور نبود؛ من اصلا آنھا را بھ یاد نمی آوردم کھ وابستھشان باشم. اما حالا کھ پدر و
مادرم ھستند، فقدانشان بدجور قلبم را بھ درد میآورد. یکباره با خانوادهای کھ در آن بزرگ
شدم بیگانھ شده ام. خدا چقدر توان در من دیده کھ با چنین واقعیتی مواجھم کرده است؟
ارمیا را میبینم کھ وقتی چشمش بھ من میافتد، تماس را قطع میکند و وارد اتاق میشود. کنارم
مینشیند و میپرسد
بھتری شازده کوچولو؟
رویم را برمیگردانم. ارمیا ھم یک علامت سوال بزرگ است. ھنوز نمیدانم ربط ارمیا با لیلا
چیست؟ ارمیا جلوتر می آید و کنار تخت مینشیند
اریحا ! منو نگاه کن ! من ھنوز برادرتم، نھ؟
بغضم را فرو میدھم. ارمیا ھنوز برادرم است. الان فقط بھ ارمیا میتوانم اعتماد کنم. تنھا
کسیست کھ در آلمان دارم. اما ھنوز دوست ندارم نگاھش کنم. میگوید
من اونموقع ھا خیلی بچھ بودم کھ مامان یک مدت رفت خونھ ی عزیز تا بھت شیر بده. منو ھم
با خودش برد. راستش خیلی دلم برات میسوخت. خیلی وقتھا یواشکی بھ جای تو گریھ
میکردم. تو ھنوز خیلی کوچیک بودی. اما من انقدر بزرگ شده بودم کھ بفھمم از دست دادن
پدر و مادر یعنی چی. ھمون روزھا، ستاره و مامانم و ھمھ فامیل ازم قول گرفتن کھ بھ ھیچ
وجھ درباره پدر و مادرت حرف نزنم
صدایم انگار از تھ چاه درمیآید
الان چرا قولت رو شکستی؟
آه میکشد
حالا من از تو میخوام بھم قول بدی چیزایی کھ بھت گفتم و میگم رو بھ کسی نگی. اگھ بگی،
جون خودت و من رو بھ خطر میاندازی. متوجھی؟
چرا ماما... چرا ستاره نمیخواست بدونم مامانم نیست؟
دیگر نمیخواھم کسی کھ مادرم نیست را، مادر خطاب کنم. ارمیا میگوید
تو بھ زودی چیزھایی درباره ش میفھمی کھ شاید خیلی برات سنگین باشھ. دلم نمیخواست فکر کنی ستاره مامانتھ
پشتم را بھ ارمیا میکنم. صدای ارمیا گرفتھ تر شده
نمیدونم یادتھ یا نھ. بابام سال ھفتاد و ھشت یھ ھفتھ رفت تھران. میدونی رفتھ بود تظاھرات ضد نظام؟ حتی دستگیر شد. اما نذاشتیم شما بفھمید. سال ھشتاد و ھشت ھم یھ سر اومد ایران؛
ولی چراغ خاموش. من از قبلش یھ چیزھایی درباره ی بابام فھمیده بودم. گاھی میدیدم یھ کتاب
مثل قرآن دستشھ و میخونھ. جلدش قرآن بود؛ اما وقتی یھ بار رفتم سرش دیدم قرآن نیست. وقتی
میخوندش بدنشو تندتند عقب جلو میکرد. اوایل نمیدونستم کسایی کھ دعوت میکنھ خونمون
کیان. اما بعدا فھمیدم کساییان کھ یا عضو مجاھدین خلق بودن، یا بھاییان. از اونجا بود کھ
از بابام ترسیدم. ولی این چند وقتھ یھ چیزھای جدیدی فھمیدم کھ مقابل اون قبلیھا ھیچھ. ھیچ
صدای ارمیا در گلو میشکند و دیگر حرفی نمیزند. سکوتش کھ طولانی میشود، سرم را
برمی گردانم. سرش را گذاشتھ لبھ تخت و شانھ ھایش تکان میخورند. شاید حال ارمیا بھتر از
من نبوده. من ھمین حس را درباره ستاره ای کھ مادر صدایش میزدم تجربھ کرده ام. میتوانم
حدس بزنم بعد از آن ارمیا چکار کرده. دلم برای ارمیا میسوزد؛ حتی بیشتر از خودم
ادامه دارد .....