eitaa logo
مطلع عشق
282 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
73 فایل
@ad_helma2015 ارتباط با مدیر کانال برنامه کانال : شنبه ، سه شنبه : امام زمان( عج ) و ظهور ومطالب سیاسی یکشنبه ، چهارشنبه : خانواده وازدواج دوشنبه ، پنجشنبه : سواد رسانه داستانهای جذاب هرشب بجز جمعه ها استفاده از مطالب کانال آزاد است (حتی بدون لینک )
مشاهده در ایتا
دانلود
مطلع عشق
💚⚜آن که 💚⚜آسان می‌سپارد 💚⚜جان به دیدارت، 💚⚜منم.. ❣ @Mattla_eshgh 💚 ⚜💚 💚
ریپلای به پستهای روز یکشنبه(خانواده وازدواج)👆 شروع پستهای روز دوشنبه(حجاب وعفاف)👇
🍃از مسیر مستحبات راه رسیدن به خدا را میجوئیم ... اما... انجام واجبات و ترک محرمات را فراموش کرده ایم ... فراموش شده ی ماست ❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
#عبور_از_لذتهای_پست 21 💯 خیلی خوبه که انسان " نه گفتن " رو برای خودش تمرین کنه باید این کارِ هر ر
22 " تنیس بازی کردن با خدا! " ✴️ خداوند متعال همیشه با بنده هاش کار میکنه 🔰مدام داره بهت " تمرین " میده مثل یه مربی خیلی عالی تنیسِ روی میز ✅👨 ➖داری بازی میکنی ، یه دفعه توپ رو میندازه سمت چپ👈⚪️ ➖بعد میندازه سمت راستِ زندگیت⚪️👉 بعد یه موقع میبینی ده بار پشتِ سرِ هم میندازه سمت راست!☺️ 🔴میفهمی که اون گوشه زندگیت ایراد داری تلاش میکنی و خودت رو توی اون نقطه قوی میکنی😌💪 🔸🍃🌸🔹 ⭕️بعد خدا توپ رو یه دفعه ای میندازه اون گوشه! و تو زمین میخوری.....🕳 -- خدایا چی شد؟؟ 🔺عزیزم ده تا توپ رو گرفتی مغرور شدی،باید یه کمی زمین میخوردی...!!😊 🔷ببین خدا داره باهات کار میکنه!! ♻️ کی میخواد رفتارِ خدا رو با خودش ببینه؟ 🔰کافیه توی"جریانِ مبارزه با هوای نفس" رفتارِ خدا رو با خودش ببینه. ❣ @Mattla_eshgh
کشیش آمریکایی وارد مغازه فروش هدایای مذهبی کاتولیکها میشود، ۳زن را با تفنگ مجبور به اجرای اوامر جنسیش میکند. وقتی یکی از این ۳زن سرباز میزند او را با شلیک گلوله‌ای در سر میکشد و با دو زن تسلیم شده دیگر ادامه میدهد. اینها صحنه فیلم سینمایی بدساخته و غلوشده نیست. اینجا آمریکا است #❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
#قسمت بیست و چهارم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا 💠 مرا قبول می کنی؟ همین طور که غرق فکر
بیست و پنجم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا 💠خدا، هویت من است 🍃توی صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم ... هر قدم که نزدیک تر می شدم ... حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد ... تا لحظه ای که انگشت هام با شبکه های ضریح گره خورد ... . به ضریح چسبیده بودم ... انگار تمام دنیا توی بغل من بود ... دیگه حس غریبی نبود ... شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره خورده بود ... . در حالی که اشک بی اختیار از چشم هام سرازیر می شد و در آغوش ضریح، محو شده بودم؛ بی اختیار کلماتی که درونم می جوشید رو تکرار می کردم ... اشهد ان لا اله الا الله ... اشهد ان محمد رسول الله ... اشهد ان علیا ولی الله و اشهد ان اولاده حجج الله ... . ناگهان کنار ضریح غوغایی شد ... همه در حالی که بلند صلوات می فرستادن به سمتم میومدن و با محبت منو در آغوش می گرفتن ... صورتم رو می بوسیدن و گریه می کردن ... . خادم ها به زحمت منو از بین جمعیت بیرون کشیدن و بردن ... اونها هم با محبت سر و صورتم رو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن ... یکی شون با وجد خاصی ازم پرسید: پسرم اسمت چیه؟ سرم رو با افتخار بالا گرفتم و گفتم: خدا، هویت منه ... من عبدالله، سرباز 17ساله فاطمه زهرام ... ❣ @Mattla_eshgh
بیست و ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا 💠عقیق یمنی 🍃وقتی این جمله رو گفتم ... یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود ... در حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله ... انگشتر پسر شهیدمه ... دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد ... اونم همیشه همین طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر فاطمه زهرام ... . خورشید تقریبا طلوع کرده بود که با ادای احترام از حرم خارج شدم .. توی راه تمام مدت به انگشتر نگاه می کردم و به خودم می گفتم: این یه نشانه است ... هدیه از طرف یه شهید و یه مجاهد فی سبیل الله ... یعنی اهل بیت، تو رو بخشیدن و پذیرفتن ... تو دیر نرسیدی ... حالا که به موقع اومدی، باید جانانه بجنگی ... و مثل حر و صاحب این انگشتر، باید با لباس شهدا، به دیدار رسول خدا و اهل بیت بری ... . این مسیری بود که انتخاب کرده بودم ... برگشت به کشوری که بیشتر مردمش وهابی هستند ... زندگی در بین اونها و تبلیغ حقیقتی که با سختی تمام، اون رو پیدا کرده بودم ... . در آینده هر بار که پام رو از خونه بیرون بگذارم؛ می تونه آخرین بار من باشه ... و هر شب که به خواب میرم، آخرین شب زندگی من ... . من هیچ ترس و وحشتی نداشتم ... خودم رو به خدا سپرده بودم ... در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت ... چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم ... چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم ... و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود ... ❣ @Mattla_eshgh
بیست و هشتم داستان دنباله دارمبارزه با دشمنان خدا 💠 ترمز بریده 🍃دو ساعت نشد ه بود که حاجی بهم زنگ زد ... با خنده و حالت خاصی گفت: سلام رزمنده، شنیدم ترمز بریدی ... منم که حالم اصلا خوب نبود سلام کردم و گفتم: نمی دونم معنی این جمله چیه ولی حاجی حالمم افتضاحه. تو رو خدا سر به سرم نزار ... . دوباره خندید و گفت: پاشو بیا اینجا بهت بگم یعنی چی ... نیای اجازه خروج بی اجازه خروج ... در کمتر از ثانیه ای رفتم پیشش ... پریدم توی اتاقش و با خوشحالی گفتم: حاجی جدی بهم اجازه خروج میدی؟ ... . همون طور که سرش پایین بود پرسید: این داعشی ها از کجا اومدن؟ ... فکر کردم سر کارم گذاشته ... خیلی ناراحت شدم ... اومدم برم بیرون که ادامه داد ... کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس و ... مسلمون ها یا تازه مسلمون هایی که اگر ازشون بپرسی، همه شون شعار حقیقت خواهی سر میدن ... یا از بیخ دلشون سیاه بوده ... یا چنان گم شدن و اسیر شیطان شدن که الان مصداق آیه قرآن، کر و کور و سیاهن ... باور کردن این مسیر درسته ... مغزهاشون بسته شده و دیگه الان راه نجاتی براشون نیست ... این جایگاه یه مبلغه ... می تونه یه آدم رو ببره جهنم یا ببره بهشت ... . منتظر جوابم نشد ... بلند شد و اجازه نامه رو داد دستم و گفت: انتخاب با خودته پسرم .. ❣ @Mattla_eshgh
بیست و هفتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا 💠از حریمت دفاع می کنم دوباره لقمه هام رو می شمردم ... اما نه برای کشتن شیعیان ... این بار چون سر سفره امام زمان نشسته بودم ... چون بابت تک تک این لقمه ها مسئول بودم ... صبح و شبم شده بود درس خوندن، مطالعه و تحقیق کردن ... اگر یک روز کوتاهی می کردم ... یک وعده از غذام رو نمی خوردم ... اون سفره، سفره امام زمان بود ... می ترسیدم با نشستن سر سفره، حق امامم رو زیر پا بزارم ... . غیر از درس، مدام این فکر می کردم که چی کار باید انجام بدم ... از چه طریقی باید عمل کنم تا به بهترین نحو به اسلام و امامم خدمت کرده باشم؟ ... چطور می تونستم بهترین سرباز باشم؟ و ... . تمام مطالب و راهکارها رو می نوشتم و دونه دونه بررسی شون می کردم ... تا اینکه ... . خبر رسید داعش تهدید کرده به حرم حضرت زینب حمله می کنه و ... داغون شدم ... از شدت عصبانیت، شقیقه هام تیر می کشید ... مدام این فکر توی سرم تکرار می شد ... محاله تا من زنده باشم اجازه بدم کسی یک قدم به حریم اهل بیت پیامبر تعرض کنه ... . صبح، اول وقت رفتم واحد اداری، سراغ مسئول گذرنامه و ... خیلی جدی و محکم گفتم: پاسپورتم رو بدید می خوام برم ... پرسید: اجازه خروج گرفتی؟ بدون اجازه خروج، نمی تونم پاسپورتت رو تحویلت بدم ... . منم که خونم به جوش اومده بود با ناراحتی و جدیت بیشتر گفتم: من برای دفاع از اهل بیت، منتظر اجازه احدی نمیشم ... . با آرامش بیشتری دوباره حرفش رو تکرار کرد و گفت: قانونه. دست من نیست ... بدون اجازه خروج، نمی تونم درخواست تحویل گذرنامه رو صادر کنم ... . من دو روز بیشتر صبر نمی کنم ... چه با اجازه، چه بی اجازه ... چه با گذرنامه، چه بی گذرنامه ... از اینجا میرم ... دو روز بیشتر وقت نداری ... . اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون ... . ❣ @Mattla_eshgh
سلام😊 شب زیبای زمستونیتون بخیر
خوبین خوشین؟ چ خبرا؟ اوضاع بر وفق مراده ان شاءالله؟
یادتونه قراربود دررابطه با زندگی پس از مرگ صحبت کنم؟ امشب قسمت شد ،دربارش یه کم صحبت کنم
بسم الله