یه چیزایی نمیشه دیگه . ما هم ولش کردیم گذاشتیم که نشه ؛ شاید بعدا شد یا شاید به جاش یه چیزای دیگه ای شد ، نمیدونم ، ولی کاش میشد .
- سـُکوت می کرد و افکارش مـَغزش را میخراشیدند ؛ حرف میزد و هیچکس حرفش را نمیفهمید .
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم ؛
یک سکوت طولانی ، اجتناب از گفت و گو و میل به تنهایی ..
ترکیب استرس ، کار سخت ، حس جاموندن ، جاه طلبی و رویای بزرگ ترکیبیه که فقط دوحالت داره ، یا اوج موفقیت یا اوج بدبختی .
همیشه فکر میکردم شکستن دل بزرگ ترین زخم و ظلم روزگار میتونه باشه ، اما زندگی با بی رحمی تمام به من نشون داد که شکستن اعتماد چنان تو رو زمین گیر میکنه که دیگه حتی دست خودت رو هم واسه بلند کردن خودت پس میزنی ؛
دیگه حتی از سایه خودت هم فراری میشی و نمیذاری آدما حتی از چند متری قلب و ذهن و باورت رد بشن .
کاش هرگز اعتماد آدما رو دست کاری نکنیم تا برای همیشه از خوب موندن و خوبی کردن دست نکشن ..
دلتنگ بشین ، دق کنین ، بمیرین ، ولی واسه نگه داشتن کسی قید غرور و شخصیتتونو نزنید . تهش همه میرن ، شما میمونین و یه غرور شکسته .