سهراب سپهری چقدر قشنگ میگه :
تو مرا آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ،
تو خيالت راحت !
ميروم از قلبت ،
ميشوم دورترين خاطره در شبهايت
تو به من ميخندی !
وبه خود ميگویی ؛ باز میآيد
و ميسوزد از اين عشق ، ولی ..
برنميگردم ، نه !
ميروم آنجا که دلی
بهر دلی تب دارد ..
عشق زيباست و حرمت دارد .
فکت :
عاشق نمیشینه نگاه کنه از دستش بری ،
عاشق پیگیره ، با چنگ و دندون نگهت میداره .
از دوییدن و نرسیدن ، از صبر کردن و نشدن ، از امیدواری غلط ، از رویاهایی که هیچوقت واقعی نشدن ، از آرزو کردن و اتفاق نیوفتادن ؛
خسته ، عاجز ، فرسوده و بیزارم )):