امروز یه دختر ۲۰ ساله اومد برای جلسه ارزیابی اولیه…
ترم ۴ معماری بود و میگفت رشتهش به تمرکز و دقت زیادی نیاز داره، اما مدتیه حتی موقع طراحی هم نمیتونه ذهنش رو جمع کنه.
میگفت:
«از سال کنکور اضطرابم شروع شد و انگار هیچوقت واقعاً تموم نشد…»
اضطرابش کمکم اونقدر زیاد شده بود که روی تمرکز و توجهش هم تأثیر گذاشته بود و حالا توی درس و کارهاش واقعاً به مشکل خورده بود…
اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد این بود که:
نمیدونست اصلاً باید درمان رو از کجا شروع کنه؟
بعد از جلسه ارزیابی اولیه، متخصص ماوا مسیر درمانش رو مشخص کرد؛
ارجاع به روانشناس بالینی و در کنار اون، پیشنهاد نوروفیدبک برای کمک به تسهیل روند بهبودش 🌱
گاهی مهمترین قدم درمان این نیست که بدونیم چه مشکلی داریم…
مهم اینه که بدونیم از کجا باید شروع کنیم.
امروز شنبه رو انقدر شلووووغ شروع کردیم که تازه الان تونستم بیام اینجا و برای شما بگم😅
و واقعاً نمیدونم از کجای امروز براتون بگم…
از مشاور خانواده و زوجهایی که هر کدوم با یه داستان اومده بودن…
از کسایی که تازه برای مشاوره پیش از ازدواج اومده بودن…
و زوجی که قهر قهر رفتن داخل اتاق و با یه حال سبکتر برگشتن بیرون 🥹
یا از اتاق مشاور بالینی بگم…
از مراجعینی که بعضیاشون با چشمهای گریون میرفتن داخل و بعد از جلسه با یه لبخند کوچیک برمیگشتن 🌱
و اینجا دوباره یادمون میافته که تراپی همیشه فقط گریه کردن نیست…
از اتاق کودک هم که نگم براتون 🥹
مامانها و باباهایی که هر کدوم با یه نگرانی اومده بودن…
و بچههایی که با دنیای کوچیک خودشون وارد کلینیک میشن
امروز بازیدرمانگرمون هم یه مراجع کوچولوی ۴ ساله داشت که اصلاً دلش نمیخواست بره داخل اتاق بازی 😅
کلی جیغ زد و زمان برد تا بالاخره حاضر شد وارد اتاق بشه…
و بیرون اتاقها هم زندگی جریان داشت…
یه دختر کوچولو که سعی میکرد برای خودش دوست پیدا کنه 🥹
دختر همکارمون که داشت وسایل اتاق بازی رو مرتب میچید…
و ما کادر مجموعه که بین همه این رفتوآمدها، هر کدوم داستانهای خودمون رو با مراجعین داشتیم…
و من تازه الان رسیدم اینجا که بهتون بگم…
ماوا فقط اتاقهای مشاوره و جلسات درمان نیست.
اینجا هر روز پره از داستان آدمها…
گریهها، خندهها، نگرانیها، قهرها، آشتیها و حتی تلاش یه دختر کوچولو برای پیدا کردن یه دوست 🤍
و شاید همینهاست که ماوا رو برای ما، ماوا کرده…