از مشاور خانواده و زوجهایی که هر کدوم با یه داستان اومده بودن…
از کسایی که تازه برای مشاوره پیش از ازدواج اومده بودن…
و زوجی که قهر قهر رفتن داخل اتاق و با یه حال سبکتر برگشتن بیرون 🥹
یا از اتاق مشاور بالینی بگم…
از مراجعینی که بعضیاشون با چشمهای گریون میرفتن داخل و بعد از جلسه با یه لبخند کوچیک برمیگشتن 🌱
و اینجا دوباره یادمون میافته که تراپی همیشه فقط گریه کردن نیست…
از اتاق کودک هم که نگم براتون 🥹
مامانها و باباهایی که هر کدوم با یه نگرانی اومده بودن…
و بچههایی که با دنیای کوچیک خودشون وارد کلینیک میشن
امروز بازیدرمانگرمون هم یه مراجع کوچولوی ۴ ساله داشت که اصلاً دلش نمیخواست بره داخل اتاق بازی 😅
کلی جیغ زد و زمان برد تا بالاخره حاضر شد وارد اتاق بشه…
و بیرون اتاقها هم زندگی جریان داشت…
یه دختر کوچولو که سعی میکرد برای خودش دوست پیدا کنه 🥹
دختر همکارمون که داشت وسایل اتاق بازی رو مرتب میچید…
و ما کادر مجموعه که بین همه این رفتوآمدها، هر کدوم داستانهای خودمون رو با مراجعین داشتیم…
و من تازه الان رسیدم اینجا که بهتون بگم…
ماوا فقط اتاقهای مشاوره و جلسات درمان نیست.
اینجا هر روز پره از داستان آدمها…
گریهها، خندهها، نگرانیها، قهرها، آشتیها و حتی تلاش یه دختر کوچولو برای پیدا کردن یه دوست 🤍
و شاید همینهاست که ماوا رو برای ما، ماوا کرده…