"گاهی آنقدر میشکند آدم، که دیگر نه صدایی میماند برای فریاد، نه اشکی برای ریختن؛ فقط سکوتی که سنگینیاش همه چیز را له میکند.
𝑀𝑒.
خودت دل شکسته مو ببین ماهِ من¹³³ ..
ولی من هرجا که کم آوردم اسمت ُصدا زدم پسرِ امالبنین ..
هدایت شده از پرندهٔکوچكجنگلی؛
دلش با من نیست این را خوب میدانم ،
فقط این منم که بی او خسته ام ، تکه تکه ام ، متلاشی ام . .
من تاريخ آن شبی را که از اعماق وجود گریستم دقیقا به خاطر دارم ..
نه به خاطر آن شب، بلکه به خاطر آن صبح، برای آدم دیگری که روز بعد به آن تبدیل شده بودم ..
و در آخر بين خودمان باشد؛
گفتم قویام و نمیشکنم، دروغ گفته بودم،
قوی نبودم و شکستم، بسیار هم شکستم.