امان از حس ناکافی بودن و بدردنخور بودن
که کاری می کنه تبدیل به چهارپایی بشی که دهن سرویس قراره تو تمام گل های عالم گیر کنه
به هر حال که تو از آغاز با اشتباهی بودنت در جان من کج بنا شدی
چه نیازی به آوار کردنم بود؟
حالم چطور است؟
نمی دانم
سالها گذشته و غم های جریان پیدا کرده در رگ هایم فراموش کرده اند که چرا درون من گمشده اند
پس ببخشید اگر به یاد نمی آورم اویی که من است چطور است
تا زمانی که رنگ آبی در رگ های ذهنم جریان دارد،دوست دارم صدای خنده ات گوشم را نوازش کند
خستم
از هفتاد سال انسان بودن
از تکراری بودن روزها
از هدف های کوتاه و دایره ای شکل
از زندگی توی علامت سوال آخر جمله ی
خب که چی؟
از تپش قلبی که فقط برای ادامه این جاده هلم میده
از نفس هایی که ملودی دویدن های بی مقصدن
از تظاهر به شبیه بودن به انسان ها برای بودن کنار انسان ها و زندگی کنار انسان ها
از فکر کردن به همه چیز تا رسیدن به مرز تباهی
از جنون بی صدای سلول های مغزم
من از این من کدر شده خستم
یه روز یه کتاب می نویسم به اسم هفتاد سال انسان بودن و توش فقط چیز ناله می کنم