دلم می خواد کلی برای هم آهنگ بفرستیم
کلی درمورد هر چیزی حرف بزنیم
کلی به هر چیزی بخندیم
کلی پیش هم گریه کنیم
ولی هیچ حسی نیاد وسط
نه دلبستگی نه وابستگی نه هیچی
فقط کلی پیش هم باشیم
دلم اون روزیو می خواد که بگم دارم میرم زیارت مهربون ترین آقا
دارم میرم حرم امام حسن
کلا فقط با مامان و خالم تماس می گیرم و هر دوشونم جوابمو نمیدن چون عقیده دارن کار خاصی ندارم
پس اگه یه روز دل و رودم توی ظرف شویی پیدا شد شما بدونید من سعی کردم به یکی زنگ بزنم
بچگی؟ نه من هیچگاه نمی خواهم به کودکی ام برگردم چون آن موقع هم من همین منِ غمگین بودم ولی نمی دانستم
من تنها نیاز دارم مدتی کوتاه را، تنها به اندازه سالهای از دست رفته عمرم،
در رویا ها و خیال های بچگی ام زندگی کنم و صدای خنده ام را تا جایی که می شود بلند کنم
°•
من تو را با خون و دل از یاد بردم
لطف کن هر کجا چشمت به من افتاد
کج کن راه را...
صبر؟
آن که داشت ایوب بود
ما فقط می توانیم از پا در بیاییم زمین بخوریم و دیگر بلند نشویم
سالهای عمرش را به دنبال
او که نیامده، او که رهگذر بود، او که گمشده، او که رفته، او که دیگر نمی آید می گردد
ولی در آخرین لحظات عمرش حسرت می خورد که هیچگاه خودِ گمشده اش را نتوانست پیدا کند
انسان است دیگر
گاهی به شوخی هایشان نخند
گاهی آخرین پیام را نفرست
گاهی در دسترس نباش
گاهی به فکر همه نباش
گاهی خودت رو فدا نکن
گاهی نمان گاهی فقط برو
گاهی نشان بده که فعل نماندن و رفتن را هم بلدی
این را بارها شنیده ایم و قانون زندگیست؛
یا می شکنی، یا شکسته می شوی
ولی هیچگاه کسی به ما نمی گوید
کدامش بیشتر درد دارد
و تو غریبه ای هستی که من او را بیش از هر آشنایی بلدم
و من آشنایی هستم که تو بیش از هر غریبه ای،او را نمی دانی