داشتم فکر می کردم چرا جدیدا هر کاری میکنم بازم هیچی به هیچی یهو یادم اومد تو بچگیم هیچوقت یه نقاشی خوب نکشیدم هیچوقت نتونستم پشتک بزنم مدت زیادی آینه ای و برعکس می نوشتم و فهمیدم هیچی نیست از اولش فلج مغزی بودم
من واقعا این موضوع هیچی ارزش از خودگذشتگی و جنگیدن رو نداره رو بد متوجه شدم
مثلاً دارم از گرسنگی سقط میشم ولی بنظرم ارزششو نداره از جام بلند شم
ولی اونی که براش مهمی ، دم مرگم بهت پیام میده
دیگه مهمونی و سرکار و فلان که هیچی
هعی یادش بخیر تو پنج سالگی می خواستم بزور به دوستام بفهمونم که ما می تونیم تو ذهنمون با خودمون حرف بزنیم
از اولشم افسرده درونگرا بدبخت بودم
دانشگاه قطعا یه جای خفن و فضایی نیست
همون آدمایین دیگه فقط یه سال بزرگ تر شدید
ادا اطوار برای جلب توجه بقیه نسبت به رفتارتون،پروسه ای برای فراموش کردن خودتونه
چرا هی پیامامو پاک می کنم؟
شاید چون نظرت درمورد حرفام زیادی برام مهمه و رو تک تک کلماتم وسواس پیدا کردم
من واقعا خیلی قرتی و خوش تیپ ترم فقط به پول بیشتری برای نشون دادنش نیاز دارم
واقعیتو بگم ناراحت میشه،هیچی نگم زشته و ازش تعریف کنم دروغ گفتم
و در نهایت توروخدا از من نظر نخواید
زندگیم اینطوریه که انگار تو بیابون سگ افتاده دنبالم
هم دارم سریع از همه چی می گذرم هم هیچوقت به تهش نمی رسم