شاید اگر خاطرات هم پیر می شدند
دیگر رمقی برایشان نمی ماند که تا اندکی پس از قبر، ناخن در گلو فرو کنند و بغض بکارند بر زیر خاک
می کشیم با برهان عشق بر هر معلولی که دارد علتی خط
در کل از حادثه و اتفاق و شانس دم می زنیم، علیت نه
و سال ها خیره شدن به چشم هایشان
به من ثابت کرد که تا خودت را در آیینه چشمت،نبینی
به چشم هیچکس نمی آیی
آسمان ابری بود
چتر در میان مشت بود
آشنایی پشت چراغ قرمز بود
تکه خاطره ای روی پیاده رو افتاده بود
چشم خیس شد
آسمان باریده بود
چراغ سبز شد
آشنا با خود چتر ها را برده بود
+
https://eitaa.com/Melaniya/4295
درم ببند
-
ماهیت قضیه اینه که در بستست که نمیشه رفت و در بسته رو بست🚶
مانده ام به انتظار کدام معجزه مرگ؟
کدام حسرت هفتاد سالگی؟
کدام تنهایی شصت سالگی؟
کدام تجربه پنجاه سالگی ؟
کدام خستگی چهل سالگی؟
کدام شروع سی سالگی؟
کدام تلنگر بیست سالگی ؟
به انتظار کدام یک روز هایم را با توهم به آنچه نیستم و تبری از آنچه بودم و تحقیر آنچه هستم هدر می دهد
مگر کلا گذر از چند غروب دیگر برایم مانده که تمام حواسم معطوف به گذشتن از خودم است؟