+
https://eitaa.com/Melaniya/4295
درم ببند
-
ماهیت قضیه اینه که در بستست که نمیشه رفت و در بسته رو بست🚶
مانده ام به انتظار کدام معجزه مرگ؟
کدام حسرت هفتاد سالگی؟
کدام تنهایی شصت سالگی؟
کدام تجربه پنجاه سالگی ؟
کدام خستگی چهل سالگی؟
کدام شروع سی سالگی؟
کدام تلنگر بیست سالگی ؟
به انتظار کدام یک روز هایم را با توهم به آنچه نیستم و تبری از آنچه بودم و تحقیر آنچه هستم هدر می دهد
مگر کلا گذر از چند غروب دیگر برایم مانده که تمام حواسم معطوف به گذشتن از خودم است؟
مشکل اینجاست که خیال می کنیم همه باید دوستمون داشته باشن و اگر کسی این قاعده رو به هم بزنه به این معنیه که ما ذاتا نه تنها دوست داشتنی نیستیم بلکه لایق دوست داشته شدن هم نیستیم
آدما پیر می شن ولی هیچوقت از بچگیشون جدا نمی شن فقط اونو میذارن ته ذهنشون و رفته رفته گمش می کنن
بچگی هم بخاطر غریبگی با تنهاییِ بزرگسالی شکسته میشه
بعضی شبا که شیشه دل با اشک و لبخند و حسرت پاک بشه، بچگی پیدا میشه و به دست های زمخت لطافت لمس خیال رو می بخشه
آیینه خیال بچگی شاید ترک خورده شاید شکسته ولی هرگز پیر نشده
چقدر دو روز قبل امتحان حالا وقت برای امتحان زیاده هست
چقدر تمام فیلمای دنیا بیست ساعت قبل امتحان قشنگن
چقدر بدن به دوازده ساعت خواب قبل امتحان نیاز داره
چقدر دو ساعت قبل امتحان حموم لازمه
چقدر چقدره اوضاع