مشکل اینجاست که خیال می کنیم همه باید دوستمون داشته باشن و اگر کسی این قاعده رو به هم بزنه به این معنیه که ما ذاتا نه تنها دوست داشتنی نیستیم بلکه لایق دوست داشته شدن هم نیستیم
آدما پیر می شن ولی هیچوقت از بچگیشون جدا نمی شن فقط اونو میذارن ته ذهنشون و رفته رفته گمش می کنن
بچگی هم بخاطر غریبگی با تنهاییِ بزرگسالی شکسته میشه
بعضی شبا که شیشه دل با اشک و لبخند و حسرت پاک بشه، بچگی پیدا میشه و به دست های زمخت لطافت لمس خیال رو می بخشه
آیینه خیال بچگی شاید ترک خورده شاید شکسته ولی هرگز پیر نشده
چقدر دو روز قبل امتحان حالا وقت برای امتحان زیاده هست
چقدر تمام فیلمای دنیا بیست ساعت قبل امتحان قشنگن
چقدر بدن به دوازده ساعت خواب قبل امتحان نیاز داره
چقدر دو ساعت قبل امتحان حموم لازمه
چقدر چقدره اوضاع
حتما تو هم مرا عاشق بودی که از خودت زخمی به جا گذشته ای تا هیچگاه رد بودنت از من پاک نشود
شاید با دادن انگیزه دروغین و تعریف کاذب از بقیه به اونا حس خوبی بدی
ولی قطعیت رای و نظر خودتو زیر سوال می بری و به مرور نظرت برای همون آدما هم دیگه ارزشی نداره
حالم بهم می خوره که دارم توی زندگی غرق میشم و دغدغه هام هر بار بیشتر از قبل مثل دغدغه های خنده دار بقیه میشه
تا میام عدم اعتماد به آدما رو توی خودم ته نشین کنم یکی پیدا میشه که با تمام توان همم بزنه