حلوای ختم شیرین و گریه های عزادار خنده دار و زمین خوردن ها بامزه و در آخر هیچ کس دیگری را نمی فهمد
می دانیم عشق چیست و عاشق نمی شویم
می دانیم حقیقت است و نقضش می کنیم
شما به خود می گویید دیوانه و ما دیوانه هستیم
نمی خواهم برگردم
چون می ترسم
از اینکه
باورم از زیبایی لحظات باهم بودنمان
خیال باشد
به اندازه کافی وقت برای شکستنی بودن داشتی و به اندازه کافی هم خرد شدی
الان فقط وقتشه که بلند شی
آیا به او هم می گویی که فقط او را دوست داری؟
یا که دروغ هایت را با من به اتمام رسانده ای حالا فقط عشق را با طعم صداقت مزه می کنی؟
اگر مرگ من فرا رسید
این را بدان که
من هر شب غبطه خوردم به تویی
که هیچ از حال من ندانستی