باد امروز بی دلیل سهمگین است و آه از چای
چای یخ زده و تلخ بیچاره بخار از دهانش خارج می شود
خون انگشتم بر روی فنجان روانه می شود
عجب کثافتی شد
باور کن پوست گوشه ناخنم هیچگاه قرار نیست به انتها برسد
ناخن گیر شاهد است
چقدر هوا بد است
نمی دانم ابر خودش را برای که لوس کرده بود که نه می بارید و نه شرش را از مقابل خورشید کم می کند
البته که چشم دیدن خورشید را هم ندارم
خورشید همیشه مانند کودکی است که تمام هارت و نورش....
پورت، نور
بی مزه بود
برای ماست و در برابر ابر، براقیش حتی به اندازه بزاق دهان هم نیست
صدای لشکری از اسبان می آید که با ریتم طبل و نعره مردی به حرکت در می آیند
جنگ شده است؟
این روزها انگار برق حافظه ام در سرم سوسو می زند
فکر کنم عروسیه پسر مستأجر طبقه بالاست
جماعت سرخوش
آخ زبانم؛ چای از سرما در دستانم می لرزد
صدای جیغی فنجان را شوکه می کند و ...
به تبعیت از تعطیلی دیروزتون
امروزو برای خودم تعطیل کردم
عدالت را با ما تجربه کنید
شمام همش فکر می کنید قبلاً خیلی با استعداد تر و باهوش تر بودید و نمی دونید یهو چی شد؟
هر شب یه خب که چی؟ هیچی
پس تف به این زندگی میگم و فرداش دنبال هیچی میدوم و بخاطر از دست دادن هیچی به جنون می رسم
قشنگه
دست هایم آغشته به خون بود و مرا به جرم قتل مجرم خواندند
تا آنجا که به یاد دارم فقط قلبی که جان در تن می فشرد را از سینه بیرون کشیدم
چه می دانستم این پمپاژ درد است که آدمی را سرپا نگه داشته؟
فکر کنم مشکلم اینه که چند ماهیه نه فحش دادم نه دهن کسیو سرویس کردم و نه حقمو گرفتم و نه برای چیزی جنگیدم
شاید باید قبول کنم مودب بودن برازندم نیست
میدونم عین سگ از له کردن غرورم پشیمون میشم ولی چه کنم که گند زدن به زندگیم خلاصه ای از لایف استایلمه
می خوابم تا ویران شدن زندگیم را با چشم های خود نبینم و شنیدن از خرابه ای به نام من،برایم قابل باور نباشد
خیلی وقته با صدای تو گلویی مایل به دماغ و لحن سی ثانیه قبل از خودکشی براتون شعر نخوندم نه؟