گیرم که این بار هم گفتم دیگری درست می گوید و گذشتم
ولی آیا روزی که تمام دیگر کسان بگذرند ،کسی در من که از دیگری و جدا از من نباشد باقی مانده که بتواند دم از درستی چیزی بزند؟
باید همه رو قانع کنم؟
چطور باید همه رو قانع کنم؟
دیگه نمیتونم همه رو قانع کنم
چرا باید همه رو قانع کنم؟
اصلا از اول قرارم با زمانم این بود که باید بقیه رو قانع کنم؟
اگه از اول قرارم این بود پس چرا این قانعم نمی کنه؟
روزی بعد از مدرسه در کوچه ای خلوت به دیوار تکیه دادیم و خواستیم که برای زیستن به تنها زیستن عادت کنیم
شاید...
ولی چرا بعد از سی و اندی سال هنوز دلمان می لرزد از تنهایی و می ترسد از چیزی غیر از تنهایی که انگار کسی غیر از ما برایمان تصمیمی با نام و نشان زندگی اجتماعی بدون اجتماع را گرفت و ما پس از سالها تلاش برای انتخابی دیگر،روزی بعد از مدرسه درون یک کوچه دیوار را ستونی مانع از سقوط قرار داریم و
پذیرفتیم؟
چرا یکی نمی زنه تو دهنم و بهم بگه این زندگی نیست که می خواستی احمق
پاشو یه خاکی تو سرت بریز؟
اسکلت من کجاست؟
هر چی میگذره گریه هامون بیشتر میشه و میفهمیم تو گذشته چقدر خنده دار بودیم
چه خنده هایی که توی قبر منتظرموننن
نیاز نیست بهانه بسازی
می دانم
خیلی وقت است کفش هایت را واکس زده و چمدان را پشت در گذشته ای