خیلیامونم دچار سندروم خود خسته کنی هستیم
اینطوریه که اگه با کار خسته نشیم از خودمون خسته می شیم
مرز عادت و عشق معلوم نیست
مثلا من نمی دانم تنهایم چون می خواهم
یا تنهایم چون تنهایم
می شود خنده ات را بیشتر ببینم؟
خنده ات چیزی میان روییدن گل مهتابی به رنگ خون در زیر نور ماه است
کفر گفتم ببخش که تو زیبا تر می خندی
نمی دانم که وقتی دیوانه ها را می بینی خنده ات می گیرد یا که از میان هشتاد میلیارد دیوانه فقط به من می خندی
دیوانه تر شوم بیشتر می خندی؟
پس تو بخند تا دیوانه تر شوم
قرن های خورشیدی ام را رهگذر صحرا شوم
تو بخند لیلی که با خنده ات مجنون و ظرف آشش شوم
اصلا خنده ات تزریق جنون به رگ های من است پس می شود جنون مجنون را عاشق تر از دیروز کنی لیلی من؟
شب ها را بیدار نگه می دارم
سیاهی شب می گیرد نویز هایی که حنجره ام را مختل کرده اند و در نهایت فریاد من می ماند و سکوت نقاب ها و شاید کمی از آسمان
در چه حالم؟
برای سریعتر اومدن آینده ای که هیچ میلی به اومدنش ندارم بیش از حد تلاش می کنم
شاید فردا روزهای بهتری برسد
ولی تضمینی هست که ما همان آدم های بهتر دیروز باشیم؟
ما را کسی نمی خواهد
امیدمان به ایوانیست در دور دست ها
به انگوریست در نقش و نگار ها
به دستیست روی سر بی کسان
ما را هوای اینجا نمی خواهد
هر روز را با انتظار چند ساعت نفس کشیدن میان غبار ها،نفس را در سینه حبس می کنیم
ما را او نمی خواهد
بعضی روزها سال می شوند و بعضی انتظار ها تردید که شاید آن کس هم دگر ما را نمی خواهد