شاید فردا روزهای بهتری برسد
ولی تضمینی هست که ما همان آدم های بهتر دیروز باشیم؟
ما را کسی نمی خواهد
امیدمان به ایوانیست در دور دست ها
به انگوریست در نقش و نگار ها
به دستیست روی سر بی کسان
ما را هوای اینجا نمی خواهد
هر روز را با انتظار چند ساعت نفس کشیدن میان غبار ها،نفس را در سینه حبس می کنیم
ما را او نمی خواهد
بعضی روزها سال می شوند و بعضی انتظار ها تردید که شاید آن کس هم دگر ما را نمی خواهد
این اولین بار بعد از دوازده سال گذشته و آخرین بار قبل از بازنشستگی و چروک شدنمه که می تونم یک مهرو یجوری بخوابم که فرداش بیدار شم
سفید مشکی برف آسمون
دنیا قراره قشنگ تر شه دور از بوی سگ که میاد از سر و روشون
افسردگی هم باحاله ها
فکر کن هیچ کس نفهمه که تو چقدر به مرگ فکر می کنی
مرگ خودت یا بقیه
بدست خودت یا بقیه
یه رتبه ایم هست که خوبه ولی باهاش هیچ گوه مورد نظری نمیشه قبول شد
اون رتبه کنکور منه
یه آهنگ مستهجن شیرازی پیدا کردمو چون حوصلم سر رفته دارم بدون توجه به عواقبش برای همه مخاطبام می فرستم
هر گاه مهربان تر شدم کمی خندان تر شدم گذر کردم از حقمو بخشنده شدم؛
شکافته تر شدم هیققق
کجای قصه از من دست هایت را جدا کردند؟
غمت را چرا مثل بختک بر بند دلم پهن کردند؟
دیشب بود یا چند هزار شب قبل که ماه را سو سو کنان از آغوش شب دور کردند؟
مگر حیرانی را خنده دار دیدند که صدایت را در زبان غریبه ها جاری کردند؟
دست در جیب راه میروم ولی جواب این سوال را در جیب خود ندارم
دست را پنهان کرده ام که قلب از سینه بیرون نکشم
هر شب سر به زیر خیابان های شهر را متر می کنم
تا شاید رد قدم هایت مرا به جغرافیای آغوش دورت برساند
اوی من تو دوری
آنقدر دور که خط های صورتت را به یاد ندارم
سردم است و از گرمای آغوشت خبر ندارم
نفس راهش را به شش گم می کند هر بار چون هوایت را ندارم
از تو به خویش راه فرار ندارم
با همه ی اینها احتمال میدهم که هنوز زنده ام چون دوستت دارم
عشق جایش در همان شعر است و شعر جایش پشت همان عکس پاره
آدمی را چه به وهم و خیال؟
مگر از جانش سیر شده
که عشق را در سینه بگذارد
که شعر را در چشم بخواند
که عکس را شبانه ببوسد
که با بوسه بمیرد