این اولین بار بعد از دوازده سال گذشته و آخرین بار قبل از بازنشستگی و چروک شدنمه که می تونم یک مهرو یجوری بخوابم که فرداش بیدار شم
سفید مشکی برف آسمون
دنیا قراره قشنگ تر شه دور از بوی سگ که میاد از سر و روشون
افسردگی هم باحاله ها
فکر کن هیچ کس نفهمه که تو چقدر به مرگ فکر می کنی
مرگ خودت یا بقیه
بدست خودت یا بقیه
یه رتبه ایم هست که خوبه ولی باهاش هیچ گوه مورد نظری نمیشه قبول شد
اون رتبه کنکور منه
یه آهنگ مستهجن شیرازی پیدا کردمو چون حوصلم سر رفته دارم بدون توجه به عواقبش برای همه مخاطبام می فرستم
هر گاه مهربان تر شدم کمی خندان تر شدم گذر کردم از حقمو بخشنده شدم؛
شکافته تر شدم هیققق
کجای قصه از من دست هایت را جدا کردند؟
غمت را چرا مثل بختک بر بند دلم پهن کردند؟
دیشب بود یا چند هزار شب قبل که ماه را سو سو کنان از آغوش شب دور کردند؟
مگر حیرانی را خنده دار دیدند که صدایت را در زبان غریبه ها جاری کردند؟
دست در جیب راه میروم ولی جواب این سوال را در جیب خود ندارم
دست را پنهان کرده ام که قلب از سینه بیرون نکشم
هر شب سر به زیر خیابان های شهر را متر می کنم
تا شاید رد قدم هایت مرا به جغرافیای آغوش دورت برساند
اوی من تو دوری
آنقدر دور که خط های صورتت را به یاد ندارم
سردم است و از گرمای آغوشت خبر ندارم
نفس راهش را به شش گم می کند هر بار چون هوایت را ندارم
از تو به خویش راه فرار ندارم
با همه ی اینها احتمال میدهم که هنوز زنده ام چون دوستت دارم
عشق جایش در همان شعر است و شعر جایش پشت همان عکس پاره
آدمی را چه به وهم و خیال؟
مگر از جانش سیر شده
که عشق را در سینه بگذارد
که شعر را در چشم بخواند
که عکس را شبانه ببوسد
که با بوسه بمیرد
تو زیبا بودی
ولی آسمان بی انتها بود
آسمان انتها نداشت
ولی ماه تنها بود
تنهایی چشمگیر بود
ولی پشت بام بلند بود
ارتفاع از زمین بلندم می کرد
ولی لبه ها پرواز یاد می دادند
پس
اکنون عزیزکم لبه پشت بام را بیش از تو آسمان و ماه و پشت بام دوست دارم
او از همه آنها و اینها و تویی که نمیدانم اینی یا آن اینجایی یا آنجا به من نزدیک تر است
دلخوش که نباشی
نمیدانی صبح برای چه بیدار شوی
بیدار می شوی تا چه ببینی
آن که قرار است ببینی کی می آید
دفتر پر می شود از امروز هم نیامد های نامتناهی
با خود می گویی
شاید زود می آید مرا در خواب می بیند
غم دلش را پر می کند که چرا خواب را از او زیبا تر دیده ام
قهر می کند
می گوید می روم و آنقدر بر نمی گردم که یادم برود اویی هم روزی بوده
دلش طاقت نمی آورد و باز فردای روز های نامتناهی آید
اما تو که نمی دانی چه ساعتی در خانه رل می زند
پس شب را به انتظار می نشینی
امشب
فردا شب
شب بعد بعد بعد
انگا اویی که قهر برایش جاده شده
هیچگاه نمی آید
عادت می کنی به انتظار
بهتر از هیچ است که مگر نه
شاید روزی اتفاقی از کنار اویی که روزی بوده بگذرد هان؟
دلخوش که نباشی
بیخیال این چرت و پرت ها دلخوش که نباشی از خواب میگریزی تا شاید به انتهای بی سببی بیداری نرسی