دیگه دوران برده داری تموم شده
وقتشه مشکلاتم با داداشمو بوسیله گفتمان حل کنم
اینو یه پیجی گذاشته بود مسخرش کردم
امروز که چهار تا مشت زدم و یکی خوردم فهمیدم من مسخرم🚶
حوصلم سر رفته
دلم یه رابطه هیجان انگیز با یه آدم هیجان انگیز می خواد که بعدش روان و قلب و هیجاندونم بیوفته تو دهن سگ
گاهی گمان می کنم که شاید هیچگاه قرار نبود در این زمین پا بگذارم
که من تارو پودم چیزی غیر از جنس پارچه رایج بازار سیاره آدم هاست
که آنها سایه دارند و من فقط سایه هستم
که آنها قلب های لحظه ای دارند
لحظه ای سیاه به رنگ عشق و لحظه ای خاکستری به رنگ فراموشی
و من در تمام لحظات قلبی آبی دارم به رنگ آب به رنگ بی رنگی که اگر روزی روزکی یا لحظه ای به مساحت عقربه ای رنگی به رویش بپاشد تا ابد و یک لحظه بر روی آبی قلبم ماندگار می شود
که آنها همدیگر را به جرم بی دلیلی کم دلیلی دلیل های زمان دار می شکنند یا می سازند غمگینند شادند پیر می شوند
که در سیاره آدم ها بی دلیلی دلیل است
و من بی دلیلی را دلیل خطاب نمی کنم
که من بی دلیل قدم بر نمی دادم
که من بی دلیل زندگی نمی کنم
که من اینجا دلیلی برای زندگی ندارم
امروز فهمیدم من تنها میرم بیرون چون هیچ سگیو ندارم که همزمان ازش خوشم بیاد بخوام باهام بیاد و بخواد باهام بیاد
مثلا یهو یه جایی قرار می گیری که با خودت میگی اینجا دنیای منه
همزمان حس لذت از تپیدن تا منظم قلبت با حس حسرت از اینکه فقط لحظه ای از کل ساعت ها می تونی تو این فضا نفس بکشی رو تجربه می کنی
او می گوید مرا دوست دارد
او وقتی غمگینم مرا بیشتر دوست دارد
او مرا
غمیگن
دوست دارد؟
شاید...
فکر می کردم که دیگر رفته ای
دور از من ویران،خانه ای یافته ای
خب حق دارم
دیدم آن قاب عکس را که شکسته ای
چمدان نبود پس بار بسته ای
وقتت را نمی گیرم
می دانم از من خسته ای
می گویم چفت پنجره را بسته ای؟
به من چه مربوط
تو که نگرانی مرا نخواسته ای
می گویم میان گیسوانت چیزی نیافته ای؟
چیز مهمی نیست
همان تکه قلبی را می گویم که گسسته ای
راستی بین خودمان بماند فکر می کردم که دیگر رفته ای
از من ویران
از این ویرانه خانه رفته ای
خبر نداشتم که در خواب هایم مانده ای