کاش بچه ها دور باشن از من
خیلی دور
مثلا در حدی که فقط بتونم تشخیص بدم اونی که تو دست اون آدمست هندونه نیست و آدمه
پس اون مودب محترم حرف گوش کن مهربون باهوش چشم و ابرو مشکی کی قراره بیاد تو زندگیم
وقتی دیگه درسی برای خواندن نداشته باشم؟
آخه مرد من اون موقع دیگه خودمم آدم حساب نمی کنم چه برسه به تو رو
فکر کن هیچ مانعی جلوت نیست و تنها دلیل نرسیدنت اینه که بلد نیستی مثل آدم راتو بری
از آن لحظه که
دید هستی
اینجا هستی
شاد نباشد هستی
شانه هستی
راه هستی
چهار پایه هستی
آنجا هم که هستی
گمان کرد مانع هستی
برود هم باز هستی
تا آخر دنیا تو همین جا نشینی
بس که پستی
رفت
بیگانه از خویشم
می خراشم تن این بیگانه را
دلبستم به نوای دردش
به سیاهی غمش
به درخشش خرده شیشه های روحش
چنگ می زنم قلب این بیگانه را
خونه می چکد از دستم قلبش روحش تا برسم به دردش
تا صد سال پیش پوست از استخوان جدا می کردم تا برسم به جواب سوال
او کیست؟
او را چه به اینجا؟ چه به من؟
ولی حال تیغ در گوشت فرو می کنه تا برسم به استخوان
که فقط بخندم به او
اویی که کسی نیست جز هیچ در میان بازوان من ...
غم تایم دار اینطوریه که بصورت منظم تو یه وقت خاص از روز ناراحتم
همه ی کارامو می کنم میام یه گوشه دراز می کشم زار می زنم
گاهی میان خواب و بیداری
ابری از گذشته بر سرت سایه می اندازد و اشکش را بر گونه ات می بارد
تا از یاد نبری که نمی توانی گذشته را از یاد ببری
خونه رو دوست دارم
چون می تونم با صدای بلند بزنم زیر آواز
و اگر کسی اعتراض و انتقادی به صدام کنه
بلند تر و طولانی تر بخونم