بی هیچ نقابی
من همانم که تو دانی
همان که عشق تو روزی
بود بر رویش مانند غباری
بنظرم از دست دادن عقلم یه امر تحمیلی و ناگهانی نیست بلکه نتیجه ی قطعیه لحظاتی که گذروندمه
ز بس که گفته ام مرگ می خواهم
شده ام و جنازه و میان هر نفس جا می مانم
شبانه به خاطره کوچ می کنم و هر صبح میان تلنبار ناخوشی ها سر در میارم
بدنبال خنده می گردم و می دانم نمی یابم
و در پس هر نیافتنم ابری می شوم که بارش اشک جا می گذارم
نمی شناسد مرا هیچ غریبه آشنایی
مگر مهم است وقتی خود ز خود نشانی ندارم؟
درد این است که نمی پذیرم این باشم
چنین خام و نفهم و خر باشم
یا که غمگین و سراسر آه باشم
کم سخن و اینچنین سخت باشم
تنهای تنهای تنها باشم
نمی خواهم بشناسم منی را که این باشم
نمیدونم غیر اینکه متأهلید یا پسرید یا دعا نویس دارید چه کدی می زنین که با کپی کردن مطالب بقیه اینهمه مخاطب گیرتون میاد ولی آفرین سود تو همونه
بذارید براتون آهنگ بذارم فیلم بهتون معرفی کنم و متنامو بخونم اینا خیلی ذوق العادست برام
آری عزیزم تو حق اعتراض نداری چرا که
این درد ها واکنش به زخم هاییست که با کنش های خودت بر پیکرت حک کری
من اعتقاد دارم دولتمردان زیادی در تمامی این فتنه ها نقش پررنگی را ایفا می کنند
و تا وقتی که مردم از نقش اونها در نقص های مدیریتی و مشکلات معیشتی در حالی که این افراد در حال خوردن میوه نظام همگام با زدن ریشه آن هستند آگاه نشوند اینها همچنان سرمایه داران و مدیران کلان می مانند و پایشان را از گلوی مردم بر نمی دارند و فحش وضع موجود را آن هایی می خورند که با تمام وجود در حال انجام وظیفه برای پایداری ایرانشان هستند
کشف کردم به اندازه کافی باهوش هستم و تنها مشکل اینه که بیش از اندازه نیاز از گسستگی سلول های تحتانی برخوردارم
منم از دختر بودن خستم
از ناکافی بودن خستم
از جدی گرفته نشدن خستم
از ثابت کردن خودم خستم
از اینکه نمی تونم واقعی باشم خستم
از هنجار ها و باید و نبایدا خستم
از دویدن خستم
از نقش بازی کردن خستم
از شلوغی خستم
از تنهایی خستم
از هر احساسی خستم
از زنده بودن خستم
از خودم خستم
منم خستم