بعضی شب ها برای صبح نشدن آمده اند
و بعضی صبح ها بی خورشید آمده اند
و بعضی خورشید ها به قصد سوزاندن آمده اند
و بعضی سوختن ها به همراه مرگ آمده اند
و بعضی مرگ ها به نام زندگی آمده اند
سکوت کردی و این معنایش این نیست که صدای قلبت را نمی شنوم
گوش من حتی میان سکوت ها هم نوای تو را به خود می رساند
تو رفتی و این معنایش این نیست که صدای پایت را نمی شنوم
گوش من حتی از دور هم تو را با من هم قدم می کند
نمی خواهی مرا و این معنایش این نیست که دلم برایت تنگ شده را از زبانت نمی شنوم
گوش من حتی میان انبوه از دست دادنت هم نغمه بودنت را برایم می خواند
می دانم خورشید را به دستت دادم و تو دستش را رها کردی و آری صدای طلوع را دیگر نمی شنوم
ولی این معنایش این نیست که سایه ها برایم از تو نمی گویند
صدای خنده می آید از اینکه
من آنقدر از نفس های باقی مانده خود بیزارم که بیش از اندازه از روش های بریدنشان آگاهم
و تو آنقدر تنگی نفس هایت حسرت به جانت میزند که دانه به دانه می شماریشان تا نکند زود تر از موعد یک از آنها درون سینه ات جا بزند
آری دنیا ما را به سخره گرفته عزیزم
هرگز گمان نمی کردم در آن آینده ای که قرار بود خود را بسازم
تبدیل به مجسمه ی شکسته ای شوم که به خیالش بی ترک بودن همان لباس بدقواره ای ایست که به او نمی آید
دلم معجزه می خواد
مثلاً صبح بلند شم و ببینم خودمو فراموش کردم
یا مثلاً دوبار متولد شدم
یا تبدیل به یه آدم عادی شدم
یا واقعا می خندم
یا مردم
دلم فردایی رو می خواد که توی هیچ لحظه ای ازش من امروز و دیروز نباشم
اونی که بهم فیلم معرفی می کردی کجایی دقیقا کجایی؟
نگو فیلم ندیدی خدایی نکرده ببین که درسام با چشمام چه کرده
همه جا رو گشتم حیف اسم کارگردان عزیزم
بیا تا با هم رو سرشون فحش بریزیم
بیا فیلمو رو کن منو فیلم آلود کن
بیا یجوری اون خوبه رو رو کن
کجاییی کجاییی کجاییی کجاییی