هرگز گمان نمی کردم در آن آینده ای که قرار بود خود را بسازم
تبدیل به مجسمه ی شکسته ای شوم که به خیالش بی ترک بودن همان لباس بدقواره ای ایست که به او نمی آید
دلم معجزه می خواد
مثلاً صبح بلند شم و ببینم خودمو فراموش کردم
یا مثلاً دوبار متولد شدم
یا تبدیل به یه آدم عادی شدم
یا واقعا می خندم
یا مردم
دلم فردایی رو می خواد که توی هیچ لحظه ای ازش من امروز و دیروز نباشم
اونی که بهم فیلم معرفی می کردی کجایی دقیقا کجایی؟
نگو فیلم ندیدی خدایی نکرده ببین که درسام با چشمام چه کرده
همه جا رو گشتم حیف اسم کارگردان عزیزم
بیا تا با هم رو سرشون فحش بریزیم
بیا فیلمو رو کن منو فیلم آلود کن
بیا یجوری اون خوبه رو رو کن
کجاییی کجاییی کجاییی کجاییی
دیدمش و او می درخشید
چیزی میان سیاهی چشمانش نه
چشمانش می درخشید
یادآور چیزی نبود
اما زان پس آسمان و حلقه بی نگینش برایم یادآور او شده بود
گمان کنم نگین آسمان را آواره چشمانش کرده بود که اینچنین می درخشید
می نویسم از خودم و روزگارم تا بدانی گر چه خوبی
من هیچ خوب نیستم
نه از آن جهت که واحد اندازه گیری حال منو تو یکیست
بلکه می خواهم بدانی حال من از نبودت چیزی بسان تهیست
ترحم را دوست ندارم اما اگر تنها دلیلی که می تواند دلیل آمدنت شود این است باز می گویم
حال من خوب نیست
بس است
بلند پروازی بس است
آنقدر در این سال ها حسرت ارتفاعات را خورده ای که ذره ای شوق پرواز را به چشم ندیده ای
آیا تابحال زندگی کرده ای؟
در خلوتت خندیده ای؟
چرا مانند دیگر پرندگان نیستی؟
مثلاً با پرو بالت یار نیستی؟
بنگر به بالا
تو به انتهای آسمان نمیرسی که آسمان انتهایی ندارد
بنگر به خودت
تو هر چند تو به پایانت نزدیکی این راه پایانی ندارد
من عزیزم دیگر بس است