نه که فکر کنی اکنون عاشق شده ام
حب محبوب را در گل من آمیخته اند
کافیست نامش آید اشک جاری می شود
یا حتی دشمنش آید خون جاری می شود
اصلا پا برای راهش ز جا بر می خیزد
خون برای یاریش به رگ می ریزد
اینکه ما مدیون اوییم را نوشته سر نوشت
شبی تار شد چشم از پشیمانی
و این دست من نبود
انگار این آدم دگر آن آدم نبود
آنجا بود که دیدم او نامه را از سر نوشت
خوش نمی گذرد که هیچ
اصلا نمی گذرد
سالی میان این آدم های از من غریبه وقت می گذارنم
و در نهایت حتی یک روز هم نمی گذرد
در نیمی از روز،چند ماهی برایم می ماند تا
من را ز من غریبه بیایم و از خود بگذرم
زمان،عقربه ات سنگین شده که از این ور ها نمی گذری؟
تاوان بی معرفتی تو را جسم جوانم میدهد که لرزش دست روح مو سفیدش هر سال اورانوسی از قلبش می گذرد
زمان، نگران نباش تودرتو و تاریک است ولی گم نمی شوی
من این گذرگاه تکراری را خوب بلدم
دستم را بگیر که گذشتن از نیمه شب نوید سفری به درازای چند ماه را می دهد
می شود بیایی تا برای بار آخر به امید پایان یافتن زمان تن ،از من بگذریم؟
چه میشد اگر فرار می کردم به جایی امن
چه میشد اگر جای امنی داشتم
چه میشد اگر در آن جا هیچ آینه ای وجود نداشت
یا بهتر آنکه آینه بود ولی من نبودم
مثلاً چه میشد اگر طبق روش معمول انسانی مقداری با من وقت گذارنده و خوب که وابسته اش کردم او را ترک می کردم
چه میشد اگر احتمالاتم درست بود و تمام غم عالم وجودم برای من ترک شده بود
و با فرارم،شادی در من زاییده میشد
چه میشد اگر بیزاری بی پایانم را کنار من جا گذاشته و شروع به دوست داشتن بشریت می کردم
چه میشد اگر اضطرابم را در میان راه، پشت ماشینی که در جهت مخالفم حرکت می کرد می انداختم و شروع به نترسیدن از تمام چیزهایی که لایق ترس نیستند می کردم
چه میشد اگر دیگر آنقدر تنها نبودم که برای بالشت زیر سرم از دردِ دل بگویم و باریدن اشک با صدای بلند را می آموختم
و میدانی چه میشد اگر تنها یک مکان امن داشتم؟
همین امشب از خود فرار می کردم
سلام باز هم منم
خواستم رازی را برملا کنم
از خنده هایت بیزارم
سال گذشته بیش از اندازه آنها را دیدم
و حتی یک بار حتی یک بار هم دلیل نشستنشان بر لب هایت را نفهمیدم
از تو خواهشمندم امسال دیگر نخندی
دوستدار تو
غریبه ای در مغرت
از من ناامید نشیا
هر چند بیشعورم ولی در جریانی که
باز آخرش به آغوشت رو میارم
صدای گریه می آید
خواب است حتماً
چشمشان خیس بنظر می آید
آب است حتماً
تپش از بی پدری می گوید
ترس است حتماً
شهر،سیاه پوش می گرید
اینجا یتیمی رسم است حتماً
پلک بر هم می گذارم
مشت بر سینه می کوبم
گفتنش سخت است ولی
بیدارم حتماً
لباس سیاه به تن ندارم
وای من
از خود بی خودم حتماً
تا می روم لباس از کمد بیرون بیاورم
زانو بر زمین می کوبم
نکند عزادارم حتماً؟
تا حلقه اشک بر چشم سایه بانی می شود
صدای هلهله ای دور می آید
هنوز هم پدر مظلوم است حتماً
زمین را تکیه گاه قدم می کنم و می ایستم
امروز ایستادن، باید است حتماً
مشکی به تن کرده بغض را خشم می کنم
گریه نه وقت انتقام است حتماً
صدای غرش شیر می آید
شعار از کف خیابان است یا سجیل در مرز لبنان
با اینکه تشخیصش سخت است
ولی تو می ترسی حتماً
که خدا می گوید پایه ظلم بی ثبات است حتماً
که پایان این جنگ ایران پیروز است حتماً
که ورای قدرت،او تک ابر قدرت است حتماً
که کمک برای او در راه است حتماً
که مهدی فاطمه هنوز در انتظار است حتماً
می شنوی الله اکبر را؟
صدا بیش از توانت بلند است حتماً
این صدای طلب قصاص است حتماً
اگر نمی دانی بدان
خونت برای ما حلال است حتماً