روزهایم تلخ و شب ها تلخ تر
از همه بیزار و از خود بیزار تر
من نمی گویم فلک به زمین رسیده
زمزمه می کنم کاردم به استخوان رسیده
یک پیچ مانده و بعد آن مشت به قلب رسیده
دنیا سراسر خون بوده در چشمانم و اکنون منم و چشم و دل به خون کشیده
سواری خبر آورده که تنها اوی مانده برایت هم دیگر رفته
چگونه بگویم در این خانه دیگر منی برای ریختن ظرف آب نمانده
می نویسم تر چه حالم خط به خط
و همین که می خوانم می بینم
به رقص در آماده جوهر از شوق نمره کامل املای من پریشانم
وقتی آنقدر از درد هایم بریده ام که دیگر حرفی برای زدن نمانده جز من پریشانم
در این روزگار چشم و دل سیر از رخ و موی پریشانان پیر
تنها دلخوش به هم صحبتی دیوارم
دلم خوش است که شب ها به دیوار بگویم
خبرت هست که خدای من برایم مانده؟
تن به دورم دیوار بشود و بی رحمانه نفسم بر رویش ترک شود و از درد بغرد که
اگر نبودی چنین شرحه شرحه بیاد می آوری که خدایی هم پشت در مانده؟
و من باز لال بشوم
گاهی گمان می کنم که مذاکره با دشمن خون خواه باعث گشایش می شود و در نهایت روحم است که با تیزی چاقوی روی حلقومش متحمل خواهش می شود
تبدیل تلخ به صفتی تفضیلی و رونویسیش تا پایان دفتر
هیچوقت نمی شود برای تن من مرحم
همان بهتر که لال بمانم و آنقدر کارد به استخوان بکوبم که لال تر بمیرم
هدایت شده از سازمان سینمایی سوره
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💬 شما را دوست داریم
برایتان دعا میکنیم...
🎬 @soureh_cinema
تنم برای من بند است
می بینی؟
چشمم به در خشک است؟
می آیی؟
صدا درون مشت حبس است
می شنوی؟
سر تا پای من آغشته به غم است؟
بغل می کنی؟
اگر چه این موجود شکسته تن و خراشیده دل و خونین پیراهن است
اگر گریه کنم فارغ از اینکه با پای شکسته نمی توانم به سمتت بیایم یا اینکه از خوردن چشمت به زخم هایم سخت شرمسار می شوم و پیراهنم تو را هم آغشته به خون می کند
بغلم می کنی؟
ولی مگر نمی گویی لطف تو از اینها به من نزدیک تر است؟
یعنی باورت کنم؟
باورت کنم، باورم می کنی؟
با سینه کبود و روح رخمی لب ترک خورده و پای شکسته و قلب خرد شده اگر قدمی بردارم و روی چهارپایه باور بایستم
مرا به پرواز وا میداری؟
پروازم نشد مهم نیست
شده پیاده
بگو مرا با خودت به آسمان می بری؟
عجیبه که با اینکه بعلت ناتوانی در زندگی، شجاعانه خواستار مرگیم و هر شب از زنده بودن خودت شاکی هستیم
وقتی مرگ یه سراغمان می آید شوکه می شویم و از آن فرار می کنیم
گویی امید های واهی که سالیان دراز به خوردمان دادند اینجور وقت ها لامسه را به صدا در می آورند و ما را از دیگر زنده نبودن و ندیدن چیزهایی که هیچگاه ندیدیم می ترسانند
از تو چه پنهان ما چیزی جز بلاتکیلیفان شاکی ترسو نیستیم
فارغ از اینکه کاغذو پرت کرد تو ماشین و افتاد رو پام و یه لحظه حس کردم نارنجکه
نوشته بود
می دونید چرا اسرائیل سران کشورمونو ترور می کنه؟ چون تروریسته
وااااییی برگام یاخدا تا حالا کسی رو به عالمی تو ندیدم توروخدا بازم منو تبیین کن لعنتی
دروغ می گویند
حتی قدر یک بوسه هم وقت نبود
نشان به آن نشان که اگر می توانستم ببوسمت
دستت را در دستانم قفل می کردم
تا در خروج را باز نکنی
و اگر می توانستم به دستت بیاورم
در آغوشم پنهانت می کردم
تا راه فرار از آن را گم کنی
و اگر می توانستم در آغوشم حبست کنم
صد سخن مدفون را از قبر بیرون کشیده و جانش را در نفس هایم می ریختم و نجوا می کردم؛بمان
و اگر می ماندی؛ می توانستم با هم برویم و من محبوس پرسش چه شد که ماندم و نماند نشوم
نبود وقت نبود
آن اواخر آن قدر سرد بودی که زمان برای من یخ بسته بود و همین که خواستی بروی ساعت به حرکت درآمد و هر چه دویدم به عقربه نرسیدم
این سیاست ناعادلانه بود از آن جهت که نقطه آغاز دویدن ما در زمان های یکسان نبود
و زمان برای رسیدن نبود از آن جهت که تویی برای ماندن نبود
تو حتی پیش از حرکت عقربه ی رفتنت هم مرا ترک کرده بودی...
هیچ مگو از حال خود
که من خودم می دانم
کجایی و در چه حال
خوبی یا افسرده حال
هر شب تو را می نگرم که خون دل می شوی و از دل به رگ می ریزی
جریان می یابی و بعد از گذر از رگ و پوست من ،سفید را بجای سرخ در صورتت می ریزی
سپس اشک می شوی و بی اجازه به چشم می ریزی
پس از آن از چشم می افتی و موجی از بی حسی را درون من می ریزی
و امان از تکرار غروب که باز شب می شود و مانند خون از تکه ای قلب می ریزی...