حس می کنم یکیو تو حیاط دیدم
ولی چون حوصلم نمیشه از جام بلند شم
می تونه راحت باشه
خبرت نیست چه بد ذات و سیه افکارم
خبرت نیست می دانم
خبرت نیست پس هر خنده،نقشه ای به رنگ زهر دارم
خبرت نیست می دانم
خبرت نیست از زخم هایت چکیده خون
خبرت نیست می دانم
خبرت نیست که این خون فارغم نمی کند از جنون
خبرت نیست می دانم
خبرم نیست چه از من می دانی
خبرم نیست می دانی
گمان کردی که گر بیشتر بمانی
دانم آنچه را که تو می دانی
خبرم نیست می دانی
دگر شاد نمی شوم از برآورده شدن افکارم بر جانت
خبرم نیست می دانی
قدرتی بر نمی آید ز دستم تا کنار چشمت هستم
خبرم نیست می دانی
پلکت که پنهان می کند سیاهی چشمانت را فرو می ریزد چیزی سیاهی جانم را
خبرم نیست می دانی
ولی خبرت هست که گر خبردار هم شوم پاشیده شده نوری به روی تابوتم،
ریشه سوخته انسان بودن درونم سبز نخواهد شد؟
خبرت هست که چون بی خبری هنوز اینجایی؟
خبرت هست که سریعتر راه گریختن را باید بیایی؟
کی به کیه از الان ببعد ناشناسی که تو بیوئه متعلق به یه پسر بیست ساله مذهبی جوجه بسیجیه که از تلگرام مهاجرت کرده
بابا حیف که یذره خیلی خیلی یذره غرور برام مونده و نمی تونم رو در رو بگم ولی از همین تریبون من غلط کردم نرفتم آزاد
یذره نمکی که داشتمم انگار با زدن تو دهن نارفیقا ریخته که انقدر بی نمک و لوس شدم
با این وضعیت تازه وارد طور دیگه حتی نمی تونم تو سوشال مدیا وقت تلف کنم
یعنی اینا همش توطئه الهیه تا درس بخونم؟
حس می کنم برخوردم در شأن یه خانم متشخص نیست از این ببعد ماسک می زنم تا تشخیصم سخت شه