بابا حیف که یذره خیلی خیلی یذره غرور برام مونده و نمی تونم رو در رو بگم ولی از همین تریبون من غلط کردم نرفتم آزاد
یذره نمکی که داشتمم انگار با زدن تو دهن نارفیقا ریخته که انقدر بی نمک و لوس شدم
با این وضعیت تازه وارد طور دیگه حتی نمی تونم تو سوشال مدیا وقت تلف کنم
یعنی اینا همش توطئه الهیه تا درس بخونم؟
حس می کنم برخوردم در شأن یه خانم متشخص نیست از این ببعد ماسک می زنم تا تشخیصم سخت شه
اون حس قدرتی که بعد از دو ساعت گریه بهم دست میده خیلی مفلوکانست
انگار سلولای مغزم دلشون برام سوخته
می خواستم برای خودم روانشناس انتخاب کنم با منشی دعوام شد دیگه جوابمو نمیده
بنظرم یه پیشرفت خوب در راه سلامت روان داشتم
اگر بخوام تو هم حسش کنی
می گم شبیه وقتیه که بعد از کلی دویدن نفست تنگ شده و مزه خون را ته گلوت حس می کنی
و اگر بخوام دقیق تر بگوم
نمی تونم نفس بکشم و دارم خفه میشم و تنها چیزی که می خورم خونیه که توی ظرفای گل دار گذاشته شده
همه ی لباس هام سفیده و نمی دونم چجوری هم بدنمو متصل نگه دارم تا فرو نپاشه و هم روی تمیز غذا خوردن تمرکز کنم
کل مدت به این فکر می کنم که کی همه جا تاریک میشه تا دیگه نتونم چیزیو ببینم؟و کی بقیه دست از غذا خوردن می کشن تا دیگه صدای خوردن قاشق چنگال به لبه بشقاب رو نشونم؟ و یا بطور خلاصه سوال می پرسم که کی شب می شه؟
و اما شب ها
گاهی تنها خودم هستم و گاهی خودم و خودم
وقتی خودم هستم همه چیز لذت بخشه از فکر به زیبایی لاله وار خون ها به وجد میام و سمفونی نوای قاشق چنگال ها گوشم رو نوازش می کنه و سفیدی لباسم منو شبیه فرشته ای می کنه که زیباییش حد نداره
شب ها زیبا هستند
ولی اگر تنها نباشم و خودم هم به سراغم بیاد اوضاع فرق می کنه
انقدر به روی صورتم خون می پاشم تا نتونم تشخیص بدم که آیا اشکی می ریزم یا هنوز هم به رویم بغض سد بسته
نفس کشیدن خون ها رو انقدر ادامه میدم تا وقتی که ته مونده نفس هام رو هم قورت بهم
و قاشق چنگال ها آن قدر کوبیده می شوند تا خرده شیشه های گل دار روی پرده گوشم خط بندازند
و لباس سفیدم منو پیرزن بد هیکلی می کند که به عزای همه ی چیزهای سوختش نشسته
ولی اگر بخوام خلاصش کنم
این وقت ها مثل وقتیه که هیچ توانی برای پایان دادن به صدای ممتد تق تق کوبیده شدن مشتی به روی میز رو نداری
دلم برای داداشم تنگ شده
این موضوع که خودم باید کارامو بکنم باعث میشه قلبم ترک بخوره
بعضیام هستن تا حضور زنا تو یه چیزیو می ببینن با کلید واژه استفاده ابزاری یه متن بلند بالا می نویسن و از تحلیلشون نهایت ذوقو می برن
انگار زنا توانایی تشخیص درست و غلطو ندارن و یه گوشه افتادن تا یا یکی ازشون استفاده کنه یا یکی دیگه باید و نباید و حد و حدوشونو بهشون یاد بده
عنتزای بالفعل
وقتی دورم شلوغ میشه زنجیر میشم به زمین طوری که حتی نمی تونم به اندازه پلک زدن تکون بخورم
وزنم شروع می کنه به زیاد شدن
می ترسم اگه حرکت کنم به نفس نفس بیوفتم
کمرم شروع می کنه به خم شدن
انگار یه بار ارزشمند روی دوشمه که اگر قدم از قدم بردارم میوفته و می شکنه
صورتم شروع می کنه به طی کردن عمر
و انگار جلو تر دیوار ها سازه ای از آینه هستن و من از ترس دیدن از دست دادن بی دلیل زیباییم تکون نمی خورم
حنجرم بریده شدن رو شروع می کنه
طوری که انگار جونش به قطع کردن حرف بی جا از من بنده و من تمام حرف هام بی مکانه
همه چیز در بی حرکتی تکراری و
در نهایت از نظر محو میشه
و من بی اختیار از نگاه شما انسان ها محو میشم
چرا که زمین بدون اجازه منو به خودش می بنده
می خواستم یه دوره مخصوص نوجوونا شرکت کنم
گفت سنت زیاده
الان فقط ناکافی نیستم بلکه یه ناکافی پیرم