بعضیام هستن تا حضور زنا تو یه چیزیو می ببینن با کلید واژه استفاده ابزاری یه متن بلند بالا می نویسن و از تحلیلشون نهایت ذوقو می برن
انگار زنا توانایی تشخیص درست و غلطو ندارن و یه گوشه افتادن تا یا یکی ازشون استفاده کنه یا یکی دیگه باید و نباید و حد و حدوشونو بهشون یاد بده
عنتزای بالفعل
وقتی دورم شلوغ میشه زنجیر میشم به زمین طوری که حتی نمی تونم به اندازه پلک زدن تکون بخورم
وزنم شروع می کنه به زیاد شدن
می ترسم اگه حرکت کنم به نفس نفس بیوفتم
کمرم شروع می کنه به خم شدن
انگار یه بار ارزشمند روی دوشمه که اگر قدم از قدم بردارم میوفته و می شکنه
صورتم شروع می کنه به طی کردن عمر
و انگار جلو تر دیوار ها سازه ای از آینه هستن و من از ترس دیدن از دست دادن بی دلیل زیباییم تکون نمی خورم
حنجرم بریده شدن رو شروع می کنه
طوری که انگار جونش به قطع کردن حرف بی جا از من بنده و من تمام حرف هام بی مکانه
همه چیز در بی حرکتی تکراری و
در نهایت از نظر محو میشه
و من بی اختیار از نگاه شما انسان ها محو میشم
چرا که زمین بدون اجازه منو به خودش می بنده
می خواستم یه دوره مخصوص نوجوونا شرکت کنم
گفت سنت زیاده
الان فقط ناکافی نیستم بلکه یه ناکافی پیرم
دیگه درست نمیشه دیگه درست نمیشم
فقط تا جایی ادامه میدم که اونقدری عقلمو از دست بدم که بدون اینکه بفهمم خودمو از این پشت بوم بندازم پایین
اگر گفته اند که گر صبر کنی درد ها به پایان می رسد
دروغ گفته اند
صبر مرا به پایان رساند در حالی که آن آدم ها هنوز جان داشتند
اشک ریختم
نه برای زخم هایم
بلکه برای خنجر هایی که دیگر هنگام برخورد با جسمم نمی شکنند
می دونی قسمت سگیش کجاست؟
اینکه بعد از کلی لال بودن ادای آدم قویا رو بودن درآوردن در نهایت درخواست کمک کردی و نادیده گرفته شدی
این بزرگ شی می فهمی تاریخ دقیق تر نداره؟
جدی چند سالیه صفحات رشدم بسته شده دیگه بزرگتر نمیشم
دارم خیلی عادی اشکامو پاک می کنم که چشمم به آینه میوفته و دیگه نمی تونم گریممو قطع کنم
این کیه خدا؟
چرا این شکلیه؟