انقدر بدم میاد که دلم برای خودم بسوزه
یجوریه انگار دارم برای جنازه آدمی که بودم عزاداری می کنم
دروغ گفتم چیزی خوشحالم نمی کنه
قطعا اون لباس چهارده تومنی می تونه منو به نهایت شعف برسونه
نه اینکه بی وفایی
همانا روزی دیده ات را سوی من انداختی
معلوم است که
من بی هویت شده از دلتنگی را نشناختی
از آن جهت که با حجب و حیایی
به صورت زیر پرده ی زخم از غربت نپرداختی
مانند فراری از اجبار و سختی زود از اینجا تاختی
حتما بعد آن آهنگ یافتنم را در جایی دور نواختی
هنوز می شنوم تو را که صدای قدم هایت را در باد جا انداختی
از اینکه موقعیتو نتونم کنترل کنم یا حداقل ندونم چه اتفاقی قراره بیوفته بدم میاد
از آدمایی که به اسم سورپرایز تو این وضعیت قرارم میدن بیشتر
سخنی نیست خبری نیست
اینجا دگر آدمی نیست
سایه ای مات تکیه داده به دیوار
قامتش خم شده
بس که سنگین بوده بار خاک
زانویش زخم شده
بس که کشیده شده به روی خاک
ولی چه باک
مادر سایه را زاد برای مرگ
سایه آنقدر نمرد تا شد بقدری بلند
که باید گردن خم کند زیر گنبد درد
سایه روزی زخمی نه
بر روی خاک و با خاک و از خاک بود
آنقدر گل از تن برید و به روی قبر های خالی از تابوتش ریخت تا شاید غروب شود ماتم سرای ختم تولدش
که سایه شد
خواست داد بزند فریاد بزند
کمک را صدا بزند
ولی در این دنیای بی رحمی که نیست همراهی برای هیچ دردی
و اگر باشد نیست برای سایه همدردی
و اگر باشد سایه که دیگر ندارد در حنجره نوا و ردی
سخنی نیست خبری نیست
کسی هم نمی فهمد اینجا دگر آدمی نیست