انگار کسی از دور دست ها
برای انتقام چیزی در اعماق ها
آتش زده خاکستر جان این بی نوا را
انگار پس از سال ها
دوباره جریان گرفته زنده بودن در رگ ها
انگار پس از آنکه دل کندم و دل بریدم و دل سوزاندم؛این دل میل به تپیدن میان سنگ ها دارد
انگار دوباره می توانم بنویسم ترس را بخوانم ترس را و بدانم ترس را
انگار می ترسم ولی به باد دادم تمام پناهگاه پتو ها را
انگار غم برای باریدن دارم و سرشارم از فقدان گیاه برای تکیه دان
و فقط زیر آفتاب مزین می کند پاهای مرا تکه های شکسته ی گلدان ها
انگار خراب کردم تمام پل ها را ولی ندارم گوش شنوا برای شنیدن جیغ خودم در یک قدم بعد که سقوط می کند از پرتگاه بی پل و انتهای تنهایی ها
یه حسی هی بهم میگه بیست ساعت خواب در شأن اشرف مخلوقات نیست
این غریبه مال هر کدومتونه زودتر بیاد ببرتش که من از اینا نداشتم
خستم
انگار مغزم یادش میرود بعد از اینکه پلکهایم را بست باید بخوابد
انگار در سمعکم آب رفته و دستم نایی برای قطع کردن شنیدن جیغ ممتد زنی که همه چیزش را از دست داده ندارد
انگار پاهایم میدود و حتی نمی داند برای رسیدن به چه مقصدی اصلا از کدام مبدأیی و باز سوال من کیستم در بین انگشت هایم تاب می خورد
انگار روح نابینایم در میدان جنگ رنگین کمان ها رها شده
در حقیقت انگار نیاز به کوبیدن چیزی محکم تر از مشت به سینه دارم که لرزش بی امان این قلب را قطع کند
خستم طوری که انگار برخلاف درخواست های مکرر اجزا و جوارحم
پیوسته در حال نمردنم
مثل همیشه بعد از کلی سختگیری و گیر دادن به چیزای الکی لباس خریدم و قراره تا چند ساعت دیگه بهم ثابت شه که این مزخرف ترین و گرون ترین و بهم نیا ترین گزینه ممکن بوده
و می دانی عزیزم؟
من می خواستم زندگی کنم
ولی در پایان هر نفس مرگ در انتظارم به دیوار تکیه داده بود
سپس با خود اندیشیدم که چه می شود اگر بخواهم بمیرم
آیا در پایان آخرین نفس زندگی در انتظارم است؟
و پس از مرگ هم تنها مرگ بود
طوری که انگار در هیچ قراری نامی از من برای زندگی نبود
نمی دونم
نمیدونم جواب سوالت چیه
نمیدونم سوالت چیه
نمی دونم امروز چه روزیه
نمیدونم چرا اینجام
نمیدونم اینجا کجاست
نمیدونم دارم چیکار می کنم
نمیدونم باید چیکار کنم
نمیدونم درست چیه
نمیدونم چرا همه چی غلطه
نمیدونم چرا همش دارم سرزنش میشم
نمیدونم چرا خودمو سرزنش می کنم
نمی دونم چرا ضربه های خودم درد داره
نمیدونم نمیدونم
مغزم هست
زندست
ولی داره کمرنگ میشه
انگار نگران چیزیه که بخاطرش ناگهانی خاموش نمیشه
داره بصورت تدریجی منو به حال خودم ول می کنه
حس می کنم که هر روز دیر تر از دیروز پیامی رو دریافت می کنم یا عکس العملی نشون میدم
شایدم اینطوری نیست
من نمیدونم
باید از زندگی لذت برد
چمدانم را می بندم
و نیز چشمانم را
موزیکی غمگینی پلی می کنم
و شاد می شوم
آری شاد از اینکه تنها غمگین این اطراف نیستم
باید لباس بپوشم و بدون چشم هایم
به درستی لباس های برادرم را به تن می کنم
چشم هایم را باز می کنم چرا که کفش هایش به اندازه لباس هایش درست نیست
عینک به چشم می زنم
گمان می کنم اینگونه نامرئی میشوم از چشم های بی حس رهگذران
به راه می افتم
به ایستگاه اتوبوس می رسم و خودم را روی آنها صندلی جامانده پرت می کنم و با کمری ناصاق و چشمی نامرئی به آسمان که این روزها زشت تر از معمول است خیره می شوم
صدای قدم می شنوم و به پیرزنی خیره می شوم که به ایستگاه بی صندلی نزدیک می شود
سریع از جا بلند می شوم و در گوشه ای می ایستم انگار که تا به حال داشتم از صندلی برای رسیدن صاحبش مراقبت می کردم
اتوبوس می رسد و مردم به سمت لویی که از قبل سرشار از ازدحام است حجوم می برند و من بیشتر کفش هایی کت کم کم دارند نامناسب می شوند را به زمین می چسبانم
نمی خواهم حرکت کنم
برای پنج دقیقه دیر تر از زندگی لذت بردن بجنگن
یا به دیگری بچسبم
لمس شدن می تواند ته مانده انسانیت وجودم را هم مک بزند
سروصدا آه از صدا که کاش کر نبودم ولی عالمی لال بود
اتوبوس بی من می رود و جایگزینش می آید او هم باید بی من بماند چرا که بس شلوغ است
به راه می افتم و گرما آسمان را زشت تر از قبل و راه کفش ها را نامناسب تر از قبل می کند
حالم از این خیابان از این آدم ها از زندگی از بوی عرق از نفس کشیدن از موزیک غمگین مصنوعی بهم می خورد
کاش می توانستم دنیا را بالا بیاورم
کاش
آنموقع قطعا از زندگی لذت می بردم
یا نه کاش می توانستم از دنیا بالا بروم
و به جو برسم
و از پایین کوچیکتر از ذره و به سان هیچ شوم
کاش از خورشید دور شوم و قطر ای از یخ شوم
کاش یا نباشند یا نباشم
به خانه برمیگردیم
می خواهم در را محکم ببندم و به فریادی که سرم می کشد بخندم
ولی نکند صدایش کسی را آزار دهد؟
آرام در را می بندم
کفش ها را گوشه ای پرت می کنم و لباس ها را در اتاقم و در کمدم می چینم
خودم را هم گوشه ای پرت می کنم و سعی می کنم بخواب بروم
شب گذشته و مقداری از امروز حدودا پانزده ساعت در خواب بودم
آری پانزده ساعت کم است و باید بیش از این از زندگی لذت برد