برای آرزوهای محال خویش میگریم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم
شب دل کندنت می پرسم آیا باز میگردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش میگریم
نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم
اگر جنگیده بودم، دستِکم حسرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم
به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند
که من چون شمع هرشب بر زوال خویش» میگریم
نمیگریم برای عمر از کف رفتهام، اما
به حال آرزوهای محال خویش میگریم
@Melhoof
مِلهوف
کم سرزنشت میکنم ای دل که به هر حال تقدیرِ تو در مسئله عشق چنین بود (: @Melhoof
و قسم به جان تو من به جان رسیدم تورا که دیدم:)
آن بارگران رفت و دگر یار شما نیست
دل کندنم این بار ، به اصرار شما نیست
من رود پریشان و تو دریای غروری
دیگر به سرم خواهش دیدار شما نیست
یا تاب دلم کم شده ، یا ظلم تو بسیار
چون طاقتم اندازه ی آزار شما نیست
سوزاندن و له کردن من عادتتان شد
این آدم دلسوخته سیگار شما نیست
بیهوده پی پنجرهای بودم و دیدم
یک روزنه سرتاسر دیوار شما نیست
یک جور از آوار تنم ساده گذشتی
انگار که ویرانی من کار شما نیست
پایان مرا خوب تماشا کن و خود را
مفروش به آن کس که خریدار شما نیست 🚶♂
@Melhoof