هدایت شده از تبلیغاتِنت
#طلاق_ناگهانی....🖤
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.شوهرش می گوید: «چرا؟ما که زندگی خوبی داریم.»در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها.«تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریهات رابایدببخشی.»زن با کمال میل میپذیرد.در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید:حال که جدا شدیم تنها به یک سوالم جواب بده.«چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی که به خاطر آن حاضر شوی قید مهریهات،که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی.؟»زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»مرد گفت اره بگو...😭👇👇👇
⬅️ادامه داستان➡️
هدایت شده از گسترده امید
من جهانگیرم!
تازه بیست و چهارسالم شده بود که برادر بزرگترم رو توی تصادف از دست دادم.
بچه ی هشت ماهش وقتی زبون باز کرد، بهمگفت بابا! با اوقات تلخی از خونه بیرون زدم، از اون روز به بعد دیگه زن داداشم خونه ی ما نیومد.
بعد از چند روز مادرم بهش گفت که بچه ی برادرم تب کرده، دکتر بردنش و بهشون گفته که ببرنش پیش باباش.
مادرم بهم گفت که دوای دردش منم!
آوردنش پیش من و بچه حال روحیش خوب شد. مادرم بهمگفت نذارم زن و بچه ی برادرم آواره و اسیر دست غریبه بشن، زن برادرم و عقد کنم. وقتی دید راضی نمیشم، بهم گفت حق داری، سنی نداری، زن برادرت ازت بزرگتره، شرط می کنم که بتونی زن دوم بگیری.مجبور شدم به خاطر بچه ی برادرم برم خواستگاریش، شبی که رفتم خواستگاریش.....
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از تبلیغاتِنت
بعد از فوت برادرم زن برادرم و عقد کردم، اما به شرطی که زن دوم بگیرم.
برام مهم نبود و حسی بهش نداشتم، اما وقتی رفتم خواستگاریش....👇😱
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت واقعی جهانگیر تازه شروع شده، عضو شو و باهاش همراه شو👆
497.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حققق++
ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇