+اگه میدونستی یه تصمیم، قراره آخرش همهچیزو ازت بگیره... بازم انجامش میدادی؟
_معلومه که نه!
+ولی مشکل همینجاست... ما هیچوقت موقع انتخاب کردن، پایان داستانو نمیدونیم.
_فکر میکنیم «فقط» داریم به یه آدم، عشق میورزیم...
+«فقط» داریم به یه نفر اعتماد میکنیم...
_«فقط» داریم یه تصمیم میگیریم.
+و بعد، میفهمیم یه روز همون «فقط»... همهچیزو عوض کرده.
_رستم هم وقتی رفت جنگ، نمیدونست قراره روبهروی پسر خودش وایسه.
+سهراب هم وقتی دنبال پدرش میگشت، نمیدونست آخر این جستوجو به کجا میرسه.
_سیاوش وقتی تصمیم گرفت از ایران دور بشه، نمیدونست این رفتن، قراره آخرین سفرش باشه.
+هیچکدوم نمیدونستن آخر داستانشون چیه، اینکه قهرمانهای افسانهها هم، انتخابهاشون کاملاً انسانیه چون انسان بودن همینه...
[ زمزمه ای از خیال . ]
هدایت شده از narges world
منظورش اینه بریم بشینیم توی ی کافه ای رستورانی جایی باهم صحبت کنیم