جدی دلم سوخت
عجیبه ولی ناراحت شدم نا را حت
یجوری بود انگار قلب من شکست
ولی چرا جوری بود که انگار مظلومنماییه؟
رفتاری خشک و سرد از من میدید ولی دیگه فککنم میدونست بی منطقی در کار من نیست.
منم میتونستم با گریه و شاید مظلومنمیایی همه چیو به نفع خودم تموم کنم
ولی تا کیی؟
این کارا تا کیی قراره ادامه داشته باشه؟
اونمگه غرور نداره؟
نمیدونم حالا شاید خیلی عصبی بوده...
ولی کاش میشد یجوری یاد بگیره
این چیزای که من هیچ حرفی ازش نمیزنم ولی دارم میگذرونم و کاش میدید و اینجوری شاید اونم عملی میکرد
اینجوری خیلی سخت میگذره ولی لااقل غرورت و خیلی چیزای مهمتر سرجاشه