یادمه
یادمه چندسال پیشو
نمیشد خودمو نگهه دارم آروم آروم گریه کردنام بقیرو هوشیار میکرد
فمیدن؛
دردسر شد
بد شد
جوری که نباید نشون داده شدم
و این خیلی بده
این وسطا باید غصه اینم میخوردم
شکمم دیگه جا نداشت
فکرم رفت سمت کارای که نباید
ولی بعد دیدم
چطور باید اون دنیا پاسخگو باشم؟
نمیدونم
فقط میدونم میخواستم یجورایی بگذرونم فقط بگذره تموم شه
از ذهن و روح من هیچوقت پاک نمیشدن
همه چیز موندگار بود.
و اما فقط به این امید میگذروندم که بقیه فراموش کنن
اون روز و اون حال من کلا از ذهنشون پاک بشه.
درکل چقد بد گذشت
و بعد از اون روزا سعی کردم واکنشی از بیرون در مقابل غماو غصا ها نشون ندم
جوری که بقیه بفهمن