eitaa logo
مجله‌ی بانوان ایلای
8هزار دنبال‌کننده
9.2هزار عکس
6.3هزار ویدیو
2 فایل
💥ِانَّ مَعَ العُسرِیُسرا💥 کپی برداری از روایت های منتشر سده در کانال حرام میباشد نویسنده راضی نیست و در صورت مشاهده پیگرد قانونی و الهی دارد⚖ ⭕️رزرو تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
10.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🌤 استوری انتظار 🌼صبرم از کاسه دگر لبریز است 💐اگر این جمعه نیاید چه کنم؟ 🌼آنقدر من خجل از کار خودم 💐اگر این جمعه بیاید چه کنم؟ ✨✨🤲    🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر گیج میشدم چیکار کنم و تنها چیزی که میدونستم این بود تحمل مواد فروشی ابراهیم مثل تحمل زن دومش دردناکه ک قلبمو میسوزونه... رفتم پایین و خونه ثریا رو مرتب کردم دوباره به واحد خودمون برگشتم و ناهار بار گذاشتم نمیدونستم تو بیمارستان چه خبر هست تنها شماره ای که داشتم شماره ابراهیم بود که جوابی نمی داد دلم به شور افتاده بود تلویزیون باز کردم و از آنجایی که تمام شب رو تقریباً بیدار بودم خیلی زود خوابم برد خوابی عمیق ای کاش که نمیخوابیدم صدای باز شدن در رو شنیدم ولی خوابم به قدری سنگین شده بود که نمی تونستم چشمامو باز کنم دلم می خواست این کارو بکنم ولی خیلی سخت بود د برای همین هم به خوابیدن ادامه دادم همچنان صداهای آروم آروم به گوشم میرسید ولی اهمیتی نمی دادم با صدای ابراهیم از خواب بیدار شدم چشمامو آروم آروم باز کردم و به دو چشم برزخی و عصبانی ابراهیم که درست صورتش نزدیک صورتم کرده بود نگاه کردم به یکباره از خواب پریدم و گفتم _تو اومدی ابراهیم با دندان های قفل شده گفت _ آره اومدم باهات اتمام حجت کنم این حرفو که زد یک چیز خیلی داغ وحشتناکی زیر دستم درست زیر انگشت شصتم احساس کردم ابراهیم با یک دست دست دیگرم و با پاهاش باهامو قفل کرده بود و یک چیز داغ رو کف دستم گذاشته بود از انتهای حنجره ام داده بلندی کشیدم احساس کردم قلبم سوخت ابراهیم از پشت دندان‌های قفل شده اش گفت _ برای اولین و آخرین بار بهت میگم کاری به کار من نداشته باش به خاطر داد و هوار های توی س لی طه پدر من تا دم مرگ رفت حالا از این به بعد دهن گشادتو می بندی و هیچ کاری به کار من نخواهی داشت وگرنه خودم میکشمت الای دیگه حوصله منو سر بردی دست‌ها و پاهامو ول کرد با چشمهای اشکی به دستی که انگار قلبم بود و به شدت میزد نگاه کردم ابراهیم با دسته ی یک قاشق به کف دستم داغ گذاشته بود آنهم چه داغی داشتم از سوزش و درد میمردم تا میتوانستم دادکشیدم گریه کردم ابراهیم وقتی که داشت از در خارج میشد گفت _ هر چقدر میخوای گریه کن داد بزن هیشکی دیگه توی خونه نیست میرم بیمارستان تا من میام فکراتوبکن یا خفه میشی از این به بعد حرفی نمیزنی یا گور خودتو کندی رفت و در را کوبید نفسم داشت بند می اومد از بس که جیغ کشیده بودم و گریه کرده بودم ابراهیم رفته بود و باز هم توی خونه تنها بودم با گریه مامانو صدا میکردم _آخ مامان آخ _مردم مامان کجایی پا شدم و مثل دیووانه ها این ور اون ور میرفتم و زیر لب میگفتم خدا منو بکش خدا یه مرگ بده راحتم کن بعد جیغ کشیدم و با گریه میگفتم باباااااا...ببا منو ببر اگه مشتاقی داستان زیبای الای رو بخونی یا اگه خوندی و دلت میخاد دوباره بخونی بیا لینک زیر روزی ۴ پارت داریم کانالمون مذهبی هستش ꕥ࿐❤️🕊 https://eitaa.com/joinchat/255787356Cbbf20b395b
هر یک صفحه از 🌱💚💚💚 @Malakeonline
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 کیمیا..... 🍃🍃🍂🍃
مجله‌ی بانوان ایلای
💞🍃ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞 دکتر گفت ____انگار اصلاً صداای منو نمی‌شنوی نمی‌فهمین من چی میگم یا نمی‌خوای بفهمی
💞🍃ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞 آنلاین_کیمیا به قلم فخری خانوم گلویی صاف کرد و گفت _دریا تو این چند ساله به قدری پیشرفت کردی که با یه وصلت ضربه‌ای به مال و ثروت تو نمی‌خوره دو سالی میشه که پاشا دل به این دختر داده من قبلاً این راهی که تو رفتی و رفتم حرفمو قبول کن حالا که پاشا بیخیال نمی‌شه یه شیرینی بخورینو نامزدشون کنید اگه تو دوران نامزدی از سرش افتاد که افتاده اگر نیفتاد دیگه این بحث تموم میشه اونا دنیای خودشون رو دارند دیگه زمونه فرق کرده کیمیا از این بحث خسته کننده که یه جورایی شامل او هم می‌شد خسته شد و رو به پدرش گفت _ برم سبحان صدا بزنم برم خونه دیگه الان مامان نگرانم دکتر نگاه مهربانی به کیمیا کرد و گفت ____خسته شدی و کیمیا به دروغ گفت _ نه بابا فقط خیلی دیرم شده فخری خانم این حرف‌ها رو می‌شنید به حالت دستور گفت _چاییتو بخور بعد برو سبحان و پاشا هم به طبقه پایین اومدن سبحان نزدیک کیمیا نشست یک چایی برداشت و گفت کیمیا آخر هفته با اکیپ پاشااینا کوهنوردی بریم خوش می‌گذره پاشا با خنده گفت پس اوکیه شما را هم به لیست اضافه می‌کنم کیمیا چایی‌اش را خورد و گفت _من برم آماده شم برم خونمون دکتر با لبخند گفت ____باشه عزیزم کیمیا زود آماده شد و همراه سبحان بعد از خداحافظی از عمه و مادربزرگش و همچنین پاشا راه افتادند کیمیا پرسید _ قضیه این هدیه خانم چیه عمه دریا بدجور عاصی سبحان گفت بیخود عاصیه اون سر خواستگاری من از تو هم عاصی بود هرچی مامان بزرگ ریخته این پشت سرش جمع کرده هدیه از نوه‌های صدیقه خانم دختر خیلی خوبی هستش قبلاً که صدیقه خونه مامان بزرگ کار می‌کرد اونجا زیاد می‌دیدمش ولی از وقتی که صدیقه پیش ما اومد ‌دختراشم که ازدواج کرده بودند کم دیدمش ولی پاشا تو همین دیدارها عاشق و دلباخته همین هدیه خانم شده عمه دریا هم همون حرفهای تکراری میگه ولی می‌دونم پاشا کار خودشو خواهد کرد عمه نمی‌دونه ولی اینا هر روز همدیگر رو می‌بینن ولی صدیقه گفت تا وقتی که پاشا رضایت مادرش رو نگیره مانع دیدارشون میشه سبحان بلند خندید و گفت _برای یه عاشق مانعی وجود نداره ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️ ‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️ ‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️‌◍⃟🍃ꕥ࿐❤️
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 نامه ای به خدا.... 🍃🍃🍂🍃
مجله‌ی بانوان ایلای
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 نامه ای به خدا.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📖داستان نامه ای به خدا😍 مردی در نیمه‌های شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامه‌ای نوشت. نوشت به نام خدا نامه‌ای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه می‌خواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا. دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا می‌خواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامه‌ات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت. صبح روز بعد ناصرالدین‌شاه به شکار می‌رفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلی‌حضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت. چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید. رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس می‌ترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشته‌ام به خدایم نوشته‌ام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواسته‌هایت را به جای آورم.» شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا می‌کنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمی‌خواست تو یک ریالم به کسی نمی‌دادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند.»     🍃🍃🍃🌼🍃 * یاس هستم حرفاتو بهم بگو🥰 @Yass_malake لینک کانالمون جهت دعوت دوستات👇 https://eitaa.com/joinchat/2415788177C265e771d88
اين عادت تظاهر به قوی بودن، غمگين نشدن، بی تفاوت بودن، يه جا بلاخره كار دستم ميده؛ احساساتی كه بزور چپوندمش تو يه كمد، و فكر می‌کنم ديگه تموم شده‌.... ❤️
ازینایی که میان راجب بقیه نظر میدن متنفرم مثلا به تو چه ربطی داره که طرف اخلاقش چیه ، چیکار میکنه ، چی میپوشه ، چه گ*هی میخوره ، تو اگه انقد ادعای آدم بودن داری سرتو بکن تو زندگی خودت .. ❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آرزو میکنم نه حسرت گذشته غمگینتون کنه ونه غم آینده نگرانتون در حال زندگی کنید و لحظه هایتان پر از آرامش باشه. ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸