وِیگفت:"
گوشهٔ مبلی زوار دررفته نشستهام.
به روبهرویم خیرهام. به باریکهٔ نور ماه که بر روی دیوار تابیده.
تلفن خانه زنگ میخورد. یک بار. دو بار. سه بار.
جواب نمیدهم. چرا که در این زمان از شب نمیدانم در جواب حتی یک احوال پرسی ساده چه بگویم.
فکر میکنم مغزم در این ساعت از شب، روابط انسانی را یاری نمیکند.
تلفن برای بار چهارم زنگ میخورد.
مَت¹ از گوشهٔ اتاق خرناس میکشد. او نیز از تماس های پیدرپی به ستوه آمده. گربهٔ بیچارهام.
چشمانم را روی باریکهٔ نور میبندم؛ نمیتوانم تا وقتی نگاهش میکنم، بلند شوم و روی برگردانم.
میایستم و به سمت میز میروم. به شماره تماس گیرنده نگاه میکنم.
دستم را برای برداشتن تلفن دراز میکنم اما، برای جواب دادن تردید میکنم.
نمیخواهم جواب بدهم.
تلفن را برمیدارم و نزدیک گوشم قرار میدهم.
فرد تماس گیرنده با لحجهٔ ایتالیایی میپرسد: « آقای بیانکی²؟ »
چند ثانیه مکث میکنم. کاش میتوانستم کابل تلفن را آتش بزنم و بقایایش را دفن کنم.
با صدایی گرفته جواب میدهم: « خودم هستم. »
فرد تماس گیرنده، با ناراحتی گفت: « متاسفم. برادرتون رو از دست دادیم. آقای بیانکی... ما تا ابد به یاد سقوط کردگان³ خواهیم بود. »
سری تکان میدهم؛ با این که میدانم مرد تماس گیرنده چیزی نمیبیند.
آرام میگویم: « ممنونم که اطلاع دادید. » و تماس را قطع میکنم.
کنار میز مینشینم. نیم رخِ برادرم را که روی مبل نشسته میبینم. به همان باریکهٔ نور خیره شده.
سری تکان میدهد و لبخند میزند. از نور درخواست میکند: « مراقب میکائیل باشید. »
اتاق تاریک است. برادرم، برادر مردهام، با مهتاب راز و نیاز میکند.
- میکائیل بیانکی "رِن"
وِیگفت:"
"حال و هوای او، برای من، چون حال و هوای بهار بود. گاه آرام، گاه دوست داشتنی، و گاه ترسناک."
تابستان بود یا پاییز، به یاد ندارم. اما دیدارم را با او، به وضوح چشمانم در تاریکی، یاد دارم.
او که در اوایل، برایم چون جانوری سیاه و زخمی و آسیب دیده بود.
اما کمی که گذشت، فهمیدم که در زیر آن خز های خاک آلود و جسم پوشیده از زره اش، موجودی زیباتر از آن گرگ زخمی وجود دارد.
موجودی، به سرخیِ رز های کاخِ ملکه، و به زیبایی و زیرکیِ روباه همراهش.
پاییز گذشت و زمستان فرا رسید، برف تمام باغ ها را پوشاند و زمین و زمان را به پذیرش سرما، وادار کرد. از جمله جسم بی روح من.
اما در این میان، چیز هایی بود که به زور بانوی برفی، تسلیم نشدند. او، و قلب سرخ چون آتش او.
و شاید همین آتش بود که مرا از زیر بهمن برف بیرون کشید.
در آخر، زمستان چون دیگر زمستان ها آمد و با خلأیی سیاه رنگ چون جامهٔ تنم، رفت.
اما، من هنوز هم آتشی را در کنار خود، حس میکردم.
زندگی باز گذشت، گذشت و گذشت، تا به امروز.
و حال، من باز به رفتن فرا خوانده شده ام.
راستش، من همان زاغی هستم که آمدن و رفتنش، هر دو خوشنود کننده است.
من میآیم، خبر شادی را میدهم، اما چندی که بگذرد، آزار دهنده میشوم، پس میروم و دیار را ترک میکنم برای آزادی اهالی دیار.
من باز رفتم تا این آتش، خوشنود کننده باقی بماند و دیار را، به خاکستر ننشاند.
- میکائیل بیانکی "رِن"
هدایت شده از نوشتارگاه خاله کایرا
درود بر همگی شما باد ، عزیزان دلم !
این پیام رو توی چنل های قشنگتون فور کنید و یک نوشته ای که مورد علاقه اتونِ رو بگید تا من ؛
بهتون از بین برگ هایی که جمع کردم بهتون یکی رو بدم + یک عکس پاییزی بهتون بدم + بگم که میتونید توی پاییزتون جدا از درس خوندن چی کار کنید + یک شعر از کتاب فروغ فرخزاد تقدیمتون کنم .
تگ | ظرفیت | نکته
( ممبر های عزیزدوردونه هم میتونن شرکت کنن فقط متن رو با آیدیشون توی ناشناس ارسال کنند )